••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

مطالب ادبی

رنج هایم

اگر عقل امروزم را داشتم کارهاي ديروزم را نمي کردم ولي اگر کارهاي ديروزم را نمي کردم عقل و تجربه امروزم را نداشتم !!! رنجهايم را داخل کيسه ريختم و دم در گذاشتم اما فرشتگان برايم باز فرستادند معطر به عطر بهشتي تا هرگز يادم نرود روزي همين رنجها بود که راه نجات را به من آموخت همين رنجها بود که راه درست زيستن را به من هديه داد رنجهايم را بوسه ميزنم و در صندوق گنجهايم ميگذارم گذر زمان جواهرشان ميکند از آنچه بر سرتان گذشته نهراسيد حتي فرار نکنيد بلکه دوستش بداريد همان گذشته بود که امروز شما را ساخته امروز را دريابيد تا فردايي خوش بسازيد.

+ نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394 ساعت 13:28 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

پس از آفرينش آدم

خدا گفت به او:

نازنينم آدم...

با تو رازي دارم!...

اندکي پيشتر آي!...

آدم آرام و نجيب آمد پيش...

زير چشمي به خدا مي نگريست...

محو لبخند غم آلود خدا...

دلش انگار گريست.

نازنينم آدم

قطره اي اشک زچشمان

خداوند چکيد

"ياد من باش که بس تنهايم..."

بغض آدم ترکيد...

گونه هايش لرزيد،

به خدا گفت:

من به اندازه ي...

من به اندازه ي گلهاي بهشت ... نه...

به اندازه عرش... نه... نه

من به اندازه ي تنهاييت اي هستي من

دوستدارت هستم.

آدم کوله اش را برداشت.

خسته و سخت قدم بر مي داشت،

راهي ظلمت پر شور زمين.

در ميان لحظه ي جانکاه هبوط ،

زير لبهاي خدا باز شنيد...

نازنينم آدم...

نه به اندازه ي تنهايي من...

نه به اندازه ي عرش...

نه به اندازه ي گلهاي بهشت...

"که به اندازه يک دانه گندم"

"تو فقط يادم باش"

نازنينم آدم...

نبري از يادم...

+ نوشته شده در یکشنبه 08 شهریور 1394 ساعت 13:25 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


زندگینامه پیامبران

 

محبت پیغمبر مردى خدمت پيامبر صلی الله علیه و آله عرض كرد: يا رسول الله! ما در زمان جاهليّت بت ها را پرستش مى كرديم. فرزندان خود را مى كشتيم. دخترى داشتم، از اين كه او را به مهمانى مى بردم، خيلى خوشحال مى شد. روزى او را به قصد مهمانى بيرون بردم. دخترم دنبال سرم حركت مى كرد. رفتم تا به چاهى رسيدم. آن چاه از خانه من، زياد دور نبود. دست دخترم را گرفتم. او را در چاه انداختم. آخرين چيزى كه از او به ياد دارم، اين است كه با مظلو ميّت تمام فرياد مى زد: پدر!... پدر!... رسول اكرم صلی الله علیه و آله با شنيدن اين ماجراي غم انگيز، آن چنان گريه كرد كه اشك ديدگانش خشك شد.

+ نوشته شده در شنبه 07 شهریور 1394 ساعت 10:34 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

 

دکترحسابي يکي از دانشجويان دکتر حسابي به ايشان گفت : شما سه ترم است که مرا از اين درس مي اندازيد. من که نمي خواهم موشک هوا کنم . مي خواهم در روستايمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهي موشک هواکني و فقط بخواهي معلم شوي قبول .... ولي تو نمي تواني به من تضمين بدهي که يکي از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.جواب دکتر حسابی

+ نوشته شده در شنبه 07 شهریور 1394 ساعت 10:27 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


اشعار خیام

 

ديدم به سر عمارتي مردي فرد

کو گِل بلگد مي زد و خوارش مي کرد

وان گِل با زبان حال با او مي گفت

ساکن ، که چو من بسي لگد خواهي کرد.

+ نوشته شده در جمعه 06 شهریور 1394 ساعت 12:51 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


روز جمعه

گيرم که همه خلق جهان يار شوندم ، بي تو نبود بي کس وبي يار تر از من صاحب الزمان

+ نوشته شده در جمعه 06 شهریور 1394 ساعت 12:47 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

امامت و شهادت نسّاج

سليمان بن مهران اعمش، در زمان حضرت صادق عليه‏ السلام از محدّثين شيعه و بسيار لطيف و شوخ طبع بود. يك روز، داود بن عمر كه شغلش نسّاجى بود از اعمش پرسيد: «به نظر تو، نماز خواندن پشت سر نسّاج چگونه است؟» گفت: «بدون وضو اشكال ندارد». داود پرسيد: «شهادت دادن نسّاج چگونه مى‏باشد؟» گفت: «به انضمام شهادت دو مرد عادل، قبول است».

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 05 شهریور 1394 ساعت 11:37 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب مذهبی

معراج پیامبر اسلام

در شب معراج، پيامبر صلي الله عليه و آله به فرشته اي برخورد کرد که دستان فراواني داشت؛ به او فرمود : اي فرشته ! کار تو چيست که خداوند اين همه دست به تو داده است؟ يا رسول الله ! من مأمورم که هر ابري در منطقه اي مي بارد، قطرات باران را شماره کنم. اي فرشته ! آيا موردي بوده است که نتواني آن را بشماري؟ يا رسول الله ! در دو مورد عاجز هستم. کجا ؟ اول، آن جا که ده نفر از امت تو براي نماز جماعت حضور يابند. خداوند در آن نماز، به اندازه اي برکت مي فرستد که من از شمارش آن برکات عاجزم. دوم، آن جا که از سوي امت تو بر شما صلوات بفرستند خداوند به خاطر آن صلوات نيز به اندازه اي برکت نازل مي کند که من از شمارش آن عاجز هستم.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 05 شهریور 1394 ساعت 11:34 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

بهرام و گل اندام (عشاق قديمي افسانه هاي فولکوريک ايران)

در قسمت بهرام نامه يا هفت پيکر خمسه نظامي آنجا که از داستان بهرام و کنيزک خود بحث مي کند : روزي بهرام گور ساساني با کنيزک چيني زيباي خود به شکار رفت و گورخرهاي زيادي صيد کرد . با آنکه تمام ملازمان به مهارت و استادي بهرام در شکار گورخر آفرينها گفتند مع هذا از کنيزک صدايي برنيامد ودر مدح و ثناي شهريار ساساني سخني نگفت . بهرام مدتي تامل کرد تا گورخري از دورپيدا شد و آن گاه به کنيزک گفت :« ميل دارم اين گور را به هر شکلي که دلخواه توباشد شکار کنم .» کنيزک از روي ناز و تکبر : گفت بايد که رخ برافروزي سر اين گور در سمش دوزي بهرام گورمهره اي در کمان گروهه نهاد و به دقت رها کرد تا درگوش گورخرجاي گرفت ، حيوان بيچاره سم پاي راستش را براي خاراندن به گوش خود نزديک کرد تا مهره رااز گوش خارج کند . کنيزک گفت که آدمي در هر کاري اگرمداومت و ممارس کند مسلما ورزيده و کارآزموده خواهد شد چه کار نيکو کردن از پرکردن است . شاه چون اين سخن شنيد خشمگين شد و کينه اورا به دل گرفت پس به سرهنگي که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنيزک جسور وفضول را گردن بزند . کنيزک زيبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار ديد به حال تضرع درآمد و از او خواست که در قتلش عجله نکند ، بعيد نيست که شاهنشاه روزي از کرده پشيمان شود وترا که بي تامل اجراي فرمان کردي مورد خشم و عتاب قرار دهد ، اگر جانب احتياط را مرعي داري و مرانکشي ، قول مي دهم

کاري بکنم و تدبيري بينديشم که بهرام گورنه تنها خشمگين نشود بلکه ترا بيشتر از پيشترمورد تفقد ونوازش قراردهد . سرهنگ درمقابل پيشنهاد کنيزک تسليم شد و او را در قصري مشيدي که در خارج از شهر داشت سکونت داد تا پنهاني در زمره خدمتکاران کار کند وهويتش را مکتوم دارد . اين قصر سربه فلک کشيده شصت پله داشت و کنيزک از همان روزهاي نخست گوساله اي را که تازه از مادر زاييده شده بود بر دوش گرفت و روزي چند بار به بالاي قصر مي برد و پايين مي آورد ، گوساله بر اثر گذشت ايام و ليالي رشد مي کرد و بزرگ مي شد ولي چون به دوش کشيدن و بالا بردن آن همه روزه چندين بار تمرين و تکرار مي گرديد لذا رشد تدريجي گوساله تاثيري در دشواري حمل و نقل نداشت . کنيزک چون موقع را مقتضي ديد به سرهنگ تکليف کرد که بهرام گور را به هرطريقي که ممکن باشد روزي به اين باغ و قصر شصت پله بياورد . سرهنگ چنان کرد و روزي که بهرام به شکار گورخر مي رفت او را براي چند دقيقه استراحت و تمدد اعصاب به باغ و قصرزيبايش دعوت کرد ومخصوصا داستان کنيزک و بردوش کشيدن گاو عظيم الجثه و بالا بردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساساني را تمايل و رغبت تماشاي اين صحنه دست داد. پس بهرام گور به باغ آمد و کنيزک زيبا در حالي که روي خود را پوشانيده بود در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاورا بر دوش گرفت وبدون ذره اي احساس خستگي و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالاي قصر برد و بازگردانيد . بهرام به روي خود نياورد وگفت :« مي دانم چگونه به اين عمل خطير و شگرف دست يافتي .اين گاو را از زماني که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالاي قصر بردي و چون در اين کار از تمرين و

مداومت دست نکشيدي لذا رشد گوساله در تصميم و توانايي توخدشه وخللي وارد نساخت وگرنه خود بهتر مي داني که اين از قدرت و زورمندي نيست بلکه مولود تعليم و تمرين و مداومت مي باشد » کنيزک زيبا که به انتظار چنين سوال و استدلالي دقيقه شماري مي کرد بدون تامل و در لفافه طنز وتعريض جواب داد :« شهريارا ، اگر زن ضعيف الجثه گاوي را بر دوش بگيرد و به بالاي قصر شصت پله اي ببرد اعجاب و شگفتي ندارد ومولود تمرين و ممارست بايد تلقي کرد ولي اگر شاهنشاه سم و گوش گورخري را به هم بدوزد نبايد نام تعليم و ممارست بر آن نهاد ؟!» بهرام گوربه فراست دريافت که اين همان کنيزک زيباي چيني است . پس در کنارش گرفت و از آنچه گذشت عذر خواست . سرهنگ را نيز که در قتل کنيزک شتاب زدگي نداده بود مورد تفقد و نوازش قرار داد . از آن تاريخ عبارت کار نيکو کردن از پرکردن است که از واقعه شيرين و جذاب بهرام گور و کنيزک چيني ريشه و مايه گرفته است به صورت ضرب المثل درآمده مورد استناد وتمثيل قرار گرفته است. هفت پيکر نظامي

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 05 شهریور 1394 ساعت 11:31 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

مي‌توان آيا به دل دستور داد؟

مي‌توان آيا به دريا حكم كرد

كه دلت را يادي از ساحل مباد؟

موج را آيا توان فرمود: ايست!

باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را

بي‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مي‌دانست تيغ تيز را

در كف مستي نمي‌بايست داد.

 

قيصر امين پور

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 05 شهریور 1394 ساعت 11:28 توسط asmane |  ارسال نظر(0)