••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

مطالب ادبی

يکم به جملات زير فکر کنين.....

از شيمي آموخته ايم که هر چه فاصله ما از مرکز آفرينش و خالق هستي بيشتر باشد ، ما و نيستي ما آسانتر خواهد بود همانطوري که جدا کردن الکترون از دورترين لايه اتم آسانتر است. من از چرخش الکترون ها به دور هسته آموخته ايم که کل جهان به دور مرکز هستي مي چرخد و از حرکت پيوسته ذرات  " چه ارتعاشي چه انتقالي يا دوراني "  آموخته ايم که ثبات و سکون در آفرينش راه ندارد و پيوسته در مسير تغيير ، تحول و تکامل هستيم. از تلاش ذرات براي پايدار شدن متعجب شده ايم و دريافتيم که شعوري والا و انديشه اي برتر در پس پرده هدايت گر نقش ها و طرح هاست ، از پيوند اتم ها براي پايدارشدن دريافتيم که اتحاد در مرز پايداري است و از گازهاي نجيب کامل شدن را رمز پايداري يافتم. از بحث واکنشهاي چند مرحله اي و زنجيري آموخته ايم که ما ذره هاي حد واسط مراحل زندگي هستيم که در يک مرحله واکنش متولد مي شويم و در واکنشي ديگر مي ميريم و هدف آفرينش و خلقت فراتر از توليد و مصرف ماست.. "و از شيمي آموخته ايم که از دست دادن فرصت ها ، واکنش هاي برگشت ناپذيري هستند که تکرار انها ميسر نخواهد بود".

+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور 1394 ساعت 11:56 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است.
کسي سربر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کس يازي
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است پس ديگر چه داري چشم
زچشم دوستان دور يا نزديک
مسيحاي جوان مرد من اي ترساي پير پيرهن چرکين
هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آي...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي!
منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده رنجور 
منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم
حريفا ميزبانا ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد سحر شد بامداد آمد
فريبت مي دهد برآسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير درها بسته سرها در گريبان دستها پنهان
نفس ها ابر دل ها خسته و غمگين
درختان اسکلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهروماه
.
.
زمستان است......

مهدي اخوان ثالث
 
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور 1394 ساعت 11:54 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


زندگینامه پیامبران

 

بهترین فرد امت من حضرت زهرا عليهاالسلام بيمار شده بود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى ديدار او آمده بود سپس فرمود: زهراى من حالت چطور است ؟ چرا غمگين هستى ؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد: پدر كسالت دارم . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: آيا به چيزى ميل دارى ؟ فاطمه عليهاالسلام عرض كرد به انگور ميل دارم ولى مى دانم كه اكنون فصل انگور نيست پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا قدرت آن را دارد كه انگور براى ما بفرستد آنگاه چنين كرد " اللهم ائتنا به مع افضل امتى عندك منزله "  خدايا انگور را همراه كسى كه از نظر مقام بهترين فرد امت من در پيشگاه تو است نزد ما بفرست . چند لحظه اى نگذشت كه على عليه السلام  وارد خانه شد و ديدند زنبيلى و زير عبا به دست گرفته است . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمود: الله اكبر، الله اكبر، خدايا همانگونه كه دعاى مرا "در مورد بهترين فرد امت " به على اختصاص دادى شفاى دختر مرا در اين انگور قرار بده فاطمه زهرا عليهاالسلام از آن انگور خورد و هنوز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خانه بيرون نرفته بود كه آن بانوى بزرگوار شفا يافت.

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1394 ساعت 22:03 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

 

يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيچ کس نبود. چوپاني مهربان بود که در نزديکي دهي، گوسفندان را به چرا مي برد. مردم ده که از مهرباني و خوش اخلاقي او خرسند بودند، تصميم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نيز از اين کار راضي بودند. براي مدتها اين وضعيت ادامه داشت و کسي شکوه اي نداشت تا اينکه ... يک روز چوپان شروع کرد به فرياد: آي گرگ آي گرگ. وقتي مردم خود را به چوپان رساندند دريافتند که گرگي آمده است و يک گوسفند را خورده است. آنان چوپان را دلداري دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقيه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز يک بار چوپان فرياد ميزد: "گرگ. گرگ. آي مردم، گرگ". وقتي مردم ده، سرآسيمه خود را به چوپان مي رساندند مي ديدند کمي دير شده و دوباره گرگ، گوسفندي را خورده است. اين وضعيت مدتها ادامه داشت و هميشه مردم دير مي رسيدند و گرگ، گوسفندي را خورده بود! پس مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين ها و قوي ترين سگ ها را ... چوپان نيز به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد. اما پس از خريد سگ ها، هنوز مدت زيادي نگذشته بود که دوباره، صداي فرياد "آي گرگ، آي گرگ" چوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند دوباره گوسفندي

خورده شده است. ناگهان يکي از مردم، که از ديگران باهوش تر بود، به بقيه گفت: ببينيد، ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهاي گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!! مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام اين مدت، چوپان، دروغ مي گفته است، فرياد برآوردند: آي دزد. آي دزد. چوپان دروغگو را بگيريد تا ادبش کنيم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چماق چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسي را جز او صاحب خود نمي دانستند او را همراهي کردند. بسياري از مردم از چماق چوپان و بسياري از آنها از "گاز" سگ ها زخمي شدند. ديگران نيز وقتي اين وضعيت را ديدند، گريختند. در روزهاي بعد که مردم براي عيادت از زخمي شدگان مي رفتند به يکديگر مي گفتند: "خود کرده را تدبير نيست". يکي از آنها پيشنهاد داد که از اين پس وقتي داستان "چوپان دروغگو" را براي کودکانمان نقل مي کنيم بايد براي آنها توضيح دهيم که هر گاه خواستيد گوسفندان، چماق، و سگ هاي خود را به کسي بسپاريد، پيش از هر کاري در مورد درستکاري او بررسي کنيد و مطمئن شويد که او دروغگو نيست. اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهاي مردم را مي شنيد گفت: دوستان توجه کنيد که ممکن است کسي نخست ""راستگو"" باشد ولي وقتي گوسفندان، چماق و سگ هاي ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراين بهتر است هيچگاه ""گوسفندان""، ""چماق"" و ""سگ هاي نگهبان"" خود را به يک نفر نسپاريم.جدیدترین چوپان دروغگو

+ نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور 1394 ساعت 22:01 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


اشعار خیام

 

يک قطره آب بود و با دريا شد

يک ذره خاک و با زمين يکتا شد

آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟

آمد مگسي پديد و ناپيدا شد.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 19 شهریور 1394 ساعت 15:22 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


جملات پند آموز

از همه ناشکري هايم خجالت کشيدم، وقتي پسر بچه فلجي را ديدم که ميگفت: خدايا از تو ممنونم، مرا در مقامي آفريدي که هر کس مرا ميبيند تو را شکر ميکند جملات پند آموز

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 19 شهریور 1394 ساعت 15:20 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

صليب يا الاغ؟!

ابوالحسن على بن ميثم، از مردى مسيحى پرسيد: «اين صليب را براى چه به گردنت آويخته ‏اى؟» گفت: «به جهت اينكه اين صليب، شبيه همان چيزى است كه حضرت عيسى عليه‏السلام را از آن به دار آويختند». ابوالحسن پرسيد: «آيا آن حضرت، دوست داشت كه او را از آن صليب، به دار آويزند؟» گفت: «نه». ابوالحسن پرسيد: «آيا آن حضرت به الاغى كه سوارش مى‏شد و از آن، جهت رفع حوائج و انجام كارها بهره مى‏برد، علاقه داشت يا نه؟» گفت: «آرى». ابوالحسن گفت: «پس چرا آن چيزى را كه حضرت عيسى عليه‏السلام دوست داشت، رها كرده‏اى و آن چيزى را كه حضرت از آن بدش مى‏آمد، به گردنت آويخته‏اى؟ اگر قرار باشد به جهت ياد و نام آن حضرت، چيزى را به گردنت بياويزى، آن الاغ است، نه صليب!».

+ نوشته شده در سه‌شنبه 17 شهریور 1394 ساعت 18:10 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

شاهزاده ابراهيم و فتنه خونريز

يکي بود يکي نبودغير از خدا هيچکس نبود . در زمانهاي قديم پادشاهي بود که هر چه زن مي گرفت بچه اي گيرش نمي آمد پادشاه همينطور غصه دار بود تا اينکه يک روز آينه را برداشت و نگاهي در آن کرد يکمرتبه ماتش برد ، ديد اي واي موي سرش سفيد شده و صورتش چين و چروکي شده آهي کشيد و رو بوزير کرد و گفت :« اي وزير بي نظير، عمر من دارد تمام مي شود و اولاد پسري ندارم که پس از من صاحب تاج و تخت من بشود نمي دانم چکار کنم . چه فکري بکنم ؟» وزير گفت :« اي قبله عالم ، من دختري در پرده عصمت دارم اگر مايل باشيد تا او را بعقد شما در بياورم شما هم نذرونيازبکنيد و به فقيران زر و جواهر بدهيد تا بلکه لطف و کرم خدا شامل حالتان بشود و اولادي بشما بدهد .» پادشاه بگفته وزير عمل کرد و دختر وزير را عقد کرد . پس از نه ماه و نه روز خداوند تبارک و تعالي پسري به او داد و اسمش را شاهزاده ابراهيم گذاشتند . پس از شش سال شاهزاده ابراهيم را به مکتب گذاشتند و بعد از آن او را دست تير اندازي دادند تا اسب سواري و تيراندازي را ياد بگيرد . از قضاي روزگاريک روز شاهزاده ابراهيم به پدرش گفت :« پدرجان من ميخواهم بشکار بروم .» پادشاه پس از اصرار زياد پسرش به او اجازه داد تا به شکار برود . نگو، شاهزاده ابراهيم بشکار رفت و همينطور که در کوه وکتلها مي گشت ناگهان گذارش به در غاري افتاد ديد يک پيرمرد در غار نشسته و يک عکس قشنگي بدست گرفته و دارد گريه ميکند . شاهزاده ابراهيم جلو رفت و پرسيد :«اي پيرمرد اين عکس مال کيه ؟ چرا گريه مي کني ؟» پيرمرد همينطور که گريه مي کرد گفت :« اي جوان دست از دلم بردار.» ولي شاهزاده ابراهيم گفت :« ترا به هر کي که مي پرستي

قسمت مي دهم که راستش را به من بگو.» وقتي که شاهزاده ابراهيم قسمش داد پيرمرد گفت :« اي جوان حالا که مرا قسم دادي خونت بگردن خودت . من اين قصه را برايت مي گويم . اين عکسي را که مي بيني عکس دخترفتنه خونريز است که همه عاشقش هستند ولي او هيچ کس را بشوهري قبول نمي کند و هر کس هم که به خواستگاريش برود او را ميکشد » نگو که او دختر پادشاه چين است . شاهزاده ابراهيم يکدل نه بلکه صد دل عاشق صاحب عکس شد و با يک دنيا غم و اندوه بمنزل برگشت و بدون اينکه لااقل پدر يا مادرش را خبر کند بار سفر را بست و براه افتاد و رفت و رفت تا اينکه بشهر چين رسيد . چون در آن شهر غريب بود ، نمي دانست بکجا برود . و چکار بکند همينطور حيران و سرگردان در کوچه هاي شهر چين ميگشت . يکمرتبه يادش آمد که دست بدامن پيرزني بزند چون ممکن است که بتواند راه علاجي پيدا کند . خلاصه تا عصر همينطور ميگشت تايک پيرزني پيدا کرد جلو رفت و سلامي کرد . پيرزن نگاهي بشاهزاده ايراهيم کرد و گفت :« اي جوان اهل کجائي ؟» شاهزاده ابراهيم گفت :« اي مادر من غريب اين شهرم و راه به جائي نمي برم .» پيرزن دلش به حال او سوخت و گفت :« ما يک خانه خرابه اي داريم اگر سرتان فروگذاري ميکند بخانه ما بيائيد .» شاهزاده ابراهيم همراه پيرزن براه افتاد تا بخانه پيرزن رسيدند . نگو شاهزاده ابراهيم همينطور در فکر بود که ناگهان زد زير گريه و بنا کرد گريه کردن .

پيرزن رو کرد به او و گفت :« اي جوان چرا گريه مي کني ؟» شاهزاده ابراهيم گفت :« اي مادر دست بدلم نگذار .» پيرزن گفت :« ترا بخدا قسمت ميدهم راستش را بمن بگو شايد بتوانم راه علاجي نشانت بدهم .» شاهزاده ابراهيم گفت :« اي مادر از خدا که پنهان نيست از تو چه پنهان ، من روزي عکس دختر فتنه خونريز را دست پيرمردي ديدم و از آنروز تا بحال عاشقش شده ام و حالا هم به اينجا آمده ام تا او را ببينم !» پيرزن گفت :« اي جوان رحم بجواني خودت بکن ، مگر نميداني که تا بحال هر جواني بخواستگاري دختر فتنه خونريز رفته کشته شده ؟» شاهزاده ابراهيم گفت :« اي مادر ميدانم ولي چه بکنم که ديگه بيش از اين نميتونم تحمل بکنم و اگر تو بداد من نرسي من ميميرم .» پيرزن فکري کرد و گفت :« حالا تو بخواب تا من فکري بکنم تا فردا هم خدا کريم است .» صبح که شد شاهزاده ابراهيم مشتي جواهر به پيرزن داد . وقتي پيرزن جواهرها را ديد پيش خودش گفت :« حتما اين يکي از شاهزاده هاست ولي حيف از جوانيش مي ترسم که آخر خودش را به کشتن بدهد .» خلاصه پيرزن بلند شد و چند تا مهر و تسبيح برداشت و سه ، چهار تا تسبيح هم به گردنش کرد و عصائي بدست گرفت و براه افتاد و همينطور شلان شلان و سلانه سلانه رفت تا به بارگاه دختر فتنه خونريز رسيد و آهسته در زد . دختر، يکي از کنيزها را فرستاد تا ببيند کيست . کنيز رفت و برگشت و گفت که يک پيرزن آمده . دختر به کنيز گفت :« برو پيرزن را به بارگاه بيار.» پيرزن همراه کنيز داخل بارگاه شد و سلام کرد و نشست . دختر گفت :« اي پيرزن از کجا ميآيي؟» پيرزن مکار گفت :« اي دختر! من از کربلا ميام و زوارهستم و راه را گم کردم تا اينکه گذارم به اينجا افتاد .» خلاصه پيرزن با تمام مکر و حيله اي که داشت سر صحبت را همينطور باز کرد تا يکمرتبه اي گفت :« اي دختر شما به اين زيبائي و به اين کمال و معرفت چرا شوهر نمي کنيد ؟» ناگهان ديگ غضب دختر بجوش آمد و يک

سيلي بصورت پيرزن زد که از هوش رفت . پس از مدتي که پيرزن بهوش آمد دختر دلش به حال او سوخت و براي دلجوئي گفت :« اي مادر در اين کار سري هست ، يکشب خواب ديدم که بشکل ماده آهوئي در آمدم و در بيابان ميگشتم و مي چريدم . ناگهان آهوئي پيدا شد که او نر بود آمد پهلوي من و با من رفيق شد خلاصه همينطور که مي چريدم پاي آهوي نر در سوراخ موشي رفت وهرچه کرد که پاش را از سوراخ بيرون بکشد نتوانست . من يک فرسخ راه رفتم و آب در دهنم کردم و آوردم در سوراخ موش ريختم تا اينکه او پاش را بيرون کشيد و دوباره براه افتاديم اين بار پاي من در سوراخ رفت و گير افتاد . آهوي نرعقب آب رفت و ديگر برنگشت . يکمرتبه از خواب پريدم و از همان موقع با خودم عهد کردم که هرچه مرد بخواستگاريم آمد او را بکشم چون دانستم که مرد بي وفاست .» پيرزن که اين حکايت را از دختر شنيد بلند شد و خداحافظي کرد و رفت . چون بمنزل رسيد جوان را در فکر ديد گفت :« اي جوان قصه دختر را شنيدم و تو هم غصه نخور که من يک راه نجاتي پيدا کردم .» خلاصه پيرزن تمام سرگذشت را براي شاهزاده ابراهيم گفت و بعد از آن شاهزاده ابراهيم گفت:« حالا چکار بايد بکنم ؟» پيرزن گفت که بايد يک حمامي درست کني ودستوربدهي در بينه ورخت کن حمام تصوير دوتاآهو ، يکي نر، يکي هم ماده بکشند ، که دارند مي چرند ؛ در مرحله دوم شکل آن دو تا آهو را بکشند که پاي آهوي نر در سوراخ موش رفته و آهوي ماده آب آورده و در سوراخ ريخته . در قسمت سوم نقشي بکشند که پاي آهوي ماده در سوراخ رفته و آهوي نر هم براي آوردن آب بسرچشمه رفته و صياد او را با تير زده ، و وقتي هم حمام درست شد خواه نا خواه دختر

بحمام ميرود و اين نقاشي ها را مي بيند ، شاهزاده ابراهيم از همان روز دستور داد تا آن حمام را درست کنند . يک ، دو ماهي طول کشيد تا حمام درست شد . نگو اين خبر در شهرچين افتاد که شخصي از بلاد ايران آمده و يک حمام درست کرده که در تمام دنيا لنگه اش نيست . چون دختر فتنه خونريز آوازه حمام را شنيد گفت :« بايد بروم و اين حمام را ببينم .» بدستور دختر درکوچه و بازار جار زدند که هيچکس در راه نباشد که دختر فتنه خونريز ميخواهد به حمام برود . خلاصه دختر به حمام رفت وآن نقش ها را ديد يکباره آهي کشيد و در دلش گفت :« اي واي ، آهوي نر تقصيري نداشته .» و در دل نيت کرد که ديگر کسي را نکشد و بگردد و جفت خودش را پيدا کند . خلاصه از آنطرف پيرزن براي شاهزاده ابراهيم گفت که امروز دختر به حمام آمد و بعد از آن پيرزن گفت :« امروز يک دست لباس سفيد مي پوشي و به بارگاه دختر ميروي ومي گوئي آهوم واي ، آهوم واي ، آهوم واي و فوري فرار مي کني که کسي دستگيرت نکند . روز دوم يک دست لباس سبز مي پوشي و باز ببارگاه ميروي و همان جمله را سه بار تکرار مي کني و فرار مي کني ، خلاصه روز سوم يک دست لباس سرخ مي پوشي و باز ميروي و همان جمله را ميگوئي ولي اين بار فرار نميکني تا ترا بگيرند . وقتي ترا گرفتند و پيش دختر بردند دختر از تو مي پرسد که چرا چنين کردي و تو هم بگو « يک شب خواب ديدم که با آهوي ماده اي رفيق شده و بچرا رفتيم ، پاي من در سوراخ موشي رفت ، آهوي ماده يک فرسخ راه رفت و آب آورد و مرا نجات داد – طولي نکشيد که پاي آهوي ماده در سوراخي رفت و من رفتم آب بياورم که ناگهان صياد مرا با تير زد. يکمرتبه از خواب بيدار شدم .حالا چند

سال است که شهر بشهر ديار به ديار بدنبال جفت خودم مي گردم.» چون شاهزاده ابراهيم اين دستور را از پيرزن گرفت لباس پوشيد و حرکت کرد و به بارگاه دختر رفت و همان عملي را که پيرزن يادش داده بود انجام داد . دختر به غلام ها گفت :« اين بچه درويش را بگيريد .» چون آنها بطرفش حمله کردند شاهزاده فرار کرد . شد روز دوم ، باز بهمان ترتيب روز اول ببارگاه رفت و دو مرتبه خواستند او را بگيرند ، فرار کرد . خلاصه روز سوم هم مثل دو روز جلوتر سه مرتبه گفت :« آهوم واي » ولي اين دفعه ايستاد تا او را گرفتند وپيش دختر بردند . نگو همينکه دختر چشمش به شاهزاده افتاد يکدل نه صد دل عاشقش شد ولي پيش خودش فکر کرد که خدايا من عاشق اين بچه درويش شده ام . خلاصه دل بدريا زد و گفت :« اي بچه درويش ، تو چرا در اين سه روز اين کار را کردي و باعث گفتن اين حرف ها را براي من بگو .» شاهزاده ابراهيم هم بقيه حرف هائي که پيرزن يادش داده بود گفت که ناگاه دختر آهي کشيد و از هوش رفت . پس از مدتي که بهوش آمد گفت :« اي جوان! اي بچه درويش ، خدا نظرش بما دو نفر بوده و منهم از اين همه خون ناحق که ريخته ام پشيمانم و حالا هم دل خوش دار که جفت تو من هستم ، من گمان مي کردم که مرد بي وفاست . نميدانستم که صياد آهوي نر را با تير زده .» خلاصه دختر از شاهزاده پرسيد که کيست و از کجا آمده ؟ و او هم برايش تعريف کرد که پسر پادشاه ايران است و اسمش شاهزاده ابراهيم است . همان روز دختر يک قاصدي با نامه پيش پدرش فرستاد که من مي خواهم عروسي کنم . پدرش ماتش برد که چطور شده دخترش پس از اين همه آدمکشي حالا ميخواهد شوهر کند ولي وقتي فهميد که جفت

دخترش پسر پادشاه ايرانست نامه اي براي دخترش نوشت که خودت مختاري . از آن طرف پدر دختر مجلس عروسي برپا کرد وشاهزاده ابراهيم را در مجلس آورد وعقد دختر را برايش بستند . نگو پدر شاهزاده ابراهيم از آنطرف دستور داد تا تمام شهر را و ديار را بدنبال شاهزاده ابراهيم بگردند . ولي غلامان هر چه گشتند او را پيدا نکردند و پدر شاهزاده چون همين يکدانه پسر را داشت بلند شد و لباس قلندري پوشيد و شهر بشهر ، ديار بديار دنبال پسرگشت . نگو در همان روزي که عروسي شاهزاده ابراهيم با دختر فتنه خونريز بود پدر شاهزاده با آن لباس قلندري گذارش به شهر چين افتاد ، ديد همه مردم بطرف بارگاه پادشاه چين مي روند از يکنفر پرسيد امروز چه خبر شده ؟ واوهم در جوابش گفت که امروز عروسي دختر فتنه خونريز با شاهزاده ابراهيم پسر پادشاه ايران است . چون قلندر اسم پسرش را فهميد از هوش رفت . وقتي به هوش آمد همراه مردم ببارگاه رفت .خلاصه تا چشم شاهزاده در ميان جمعيت به قلندر افتاد فوري او را شناخت . جلودويد و پدرش را در بغل گرفت و بوسيد و پس از آن دستور داد تا او را به حمام بردند و يک دست لباس شاهي تنش کردند . وقتي پدر شاهزاده از حمام آمد شاهزاده ابراهيم او را پهلوي پدر دختر برد وبه او گفت که اين پدر منست هر دو تا پادشاه همديگر را در بغل گرفتند . خلاصه تا هفت روز مجلس عروسي طول کشيد وشب هفتم دختر را به هفت قلم بزک کردند و به حجله بردند. پس از مدتي شاهزاده ابراهيم دختر را برداشت و با پدرش به مملکت خودشان برگشتند و چون پادشاه هم پير شده بود شاهزاده را به تخت نشاند و دستور داد تا سکه بنامش زدند وآنوقت نشستند بنا کردند به زندگاني کردن .

+ نوشته شده در سه‌شنبه 17 شهریور 1394 ساعت 18:04 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

اگر روم ز پي اش فتنه ها برانگيزد

ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد

وگر به رهگذري يکدم از وفاداري

چو گرد در پي اش افتم چو باد بگريزد

وگر کنم طلب نيم بوسه صد افسوس

ز حقّه دهنش چون شکر فرو ريزد

من آن فريب که در نرگس تو مي بينم

بس آب روي که با خاک ره بر آميزد

فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست

کجاست شير دلي کز بلا نپرهيزد

تو عمرخواه و صبوري که چرخ شعبده باز

هزار بازي ازين ُطرفه تر بر انگيزد

بر آستانه تسليم سر بنه حافظ

که گر ستيزه کني روزگار بستيزد.

حافظ شیرازی                                 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور 1394 ساعت 12:08 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


زندگینامه پیامبران

 

مهر خدای عالم به بندگانش زيارت رسول اكرم حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم آرزوي او بود. براي این کار تصميم گرفت به «مدينه» برود. در راه، چند جوجه ي پرنده ديد. آن ها را برداشت تا به عنوان هديه براي پيامبر خدا رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ببرد. مادرِ جوجه ها پرواز كنان از راه رسيد. جوجه هايش را در دستِ مرد، اسير ديد. به دنبالِ مرد به راه افتاد. پرنده، پرواز کنان او را دنبال مي كرد. مرد به مدينه رسيد. يك سره به مسجد رفت. پس از زيارت رسول خدا نبيّ اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم، جوجه ها را نزد ايشان گذاشت. پرنده ي مادر كه به دنبالِ جوجه هايش پرواز كرده بود، به سرعت فرود آمد. غذايي را كه به منقار گرفته بود، در دهانِ يكي از جوجه ها گذاشت و دور شد. رسول خدا نبي اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم و اصحاب ايشان، اين صحنه را مي نگريستند. ساعتي گذشت. جوجه ها در وسط مسجد قرار داشتند. مسلمانان دورِ آن ها را گرفته بودند. در همين لحظه، دوباره پرنده ي مادر رسيد. فرود آمد. غذايي را تهيّه كرده بود. آن را دهانِ جوجه ي ديگر گذاشت. پرواز كرد و دور شد. در اين هنگام، رسول گرامي اسلام رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم جوجه ها را آزاد فرمود. آن گاه رو به اصحاب كرده و فرمود: « ... مهر و محبّتِ اين مادر را نسبتِ به جوجه هايش چگونه ديديد؟!». اصحاب عرض كردند:« بسيار عجيب و شگفت انگيز بود ». پيامبر خدا رسول اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمود: « ... قسم به خداوندي كه مرا به پيامبري برگزيد، مهر و محبّت خداي عالم به بندگانش، هزارانِ مرتبه از چيزي كه ديديد، بيشتر است ».

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 12 شهریور 1394 ساعت 12:06 توسط asmane |  ارسال نظر(0)