لطیفه های قرآنی
لاى نبىّ
مردى ادّعاى پيامبرى كرد. گفتند: «دليل نبوت تو چيست؟» گفت: سخن محمد بن عبدالله كه گفته است «لا نَبِىَّ بَعْدى» و من «لا» هستم.
♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥
لاى نبىّ
مردى ادّعاى پيامبرى كرد. گفتند: «دليل نبوت تو چيست؟» گفت: سخن محمد بن عبدالله كه گفته است «لا نَبِىَّ بَعْدى» و من «لا» هستم.
اشتباهات انبیاء
فرزند حضرت نوح عليه السلام به ظاهر مومن بود، اظهار ايمان مي کرد ولي در باطن کافر بود. اين را از آيه ي قرآن که اشاره کرده مي توان فهميد. حضرت نوح عليه السلام به فرزندش مي گويد " يا بني ارکب معنا و لاتکن مع الکافرين " اگر او کافر بود ديگر و لاتکن مع الکافرين معنا ندارد، به پسري که کافر است مي گويد تو با کافرها نباش، تو که مومني بيا سوار شو. اين فرمايش حضرت نوح عليه السلام که مي گويد فرزندم بيا سوار کشتي ، رفاقت با کفار نداشته باش، با کافرها نباش. خود اين سخن مي رساند که حضرت نوح عليه السلام تصورش اين بوده که فرزندش کافر نيست به همين دليل به او مي گويد که با کافرها نباش، و مومن باش. اگر کافر بود که بايد تو کافرها مي بود. از طرفي خداوند به حضرت نوح عليه السلام وعده داده بود که اهلش را نجات بدهد. حضرت نوح عليه السلام هم احساس مي کرد، اين که از اهل من است، چرا دارد غرق مي شود؟ لذا از خدا سوال کرد که چطور اين فرزند من که از اهل من است در حال غرق شدن است؟ خداوند مي فرمايد: اين اهل تو نيست يعني اهل تو کسي است که با تو رابطه ي ايماني داشته باشد. اين فقط رابطه ي نسبي با تو دارد و فرزند تو است، اما چون کافر است اهل تو نيست.
سلامان و ابسال داستاني عارفانه يا عاشقانه
سلامان و ابسال، قصه اي است با دو روايت. هر دو وصف عشق، يکي وصال و ديگري فراق. يکي انساني و از سر نياز طبيعي و ديگري بدخواهانه و از سر کين. شايد قصه کهن سلامان و ابسال، از معدود قصه هاي کهن جهان باشد که دو روايت کاملا متفاوت از آن وجود دارد. قصه سلامان و ابسال، يک قصه رمزي و تمثيلي است که ريشه اي يوناني دارد. اين قصه در حدود قرن 3 و 4 ه.ق براي نخستين بار به وسيله «حنين بن اسحق»، حکيم، طبيب و مترجم از يوناني به عربي ترجمه شد. قصه سلامان و ابسال به دليل اين که توامان مضموني عاشقانه، رمزي، تمثيلي، عرفاني و فلسفي دارد، در طول تاريخ توجه بسياري از بزرگان ادب و انديشه ايران را به خود جلب کرد. آن قدر که ابن سينا، خواجه نصير طوسي و جامي از جمله کساني بودند که قصه سلامان و ابسال را نقل کردند و بر آن شرح و تاويل آوردند. ابوعلي سينا، (سده چهارم ه.ق) حکيم و فيلسوف بزرگ ايراني، نخستين ايراني است که اين قصه را در کتاب خود «اشارات» نقل کرده است و براي آن تفسيرهاي رمزي و عارفانه نوشته است. پس از ابن سينا، ابن طفيل در سده ششم اين قصه را بازنويسي کرد. امام فخر رازي (سده ششم) قصه سلامان و ابسال را در حد لغز و چيستان نزول داد اما خواجه نصيرالدين طوسي (سده هفتم) نه تنها به امام فخر رازي، جواب داد، بلکه دو روايت موجود از قصه سلامان و ابسال را نقل و بر هر دو تفسيري مفصل نوشت و سطح داستان را
تا حد يک قصه عارفانه، فلسفي و تمثيلي ارتقا داد. عبدالرحمن جامي، در سده نهم، براي نخستين بار اين قصه را به نظم درآورد و مثنوي سلامان و ابسال را بر اساس حکايت «حنين بن اسحق» سرود. آخرين تفسيري که از اين قصه به دست رسيده است، توسط شخصي به نام محمود بن ميرزا علي در رساله اي با نام «نجات السالکين» در سده 11 هجري قمري انجام شده است. روايتي که ابن سينا نقل مي کند از اين قرار است: «در روزگاران قديم، پادشاهي بود که بر مصر و يونان و روم فرمانروايي مي کرد. او در دنيا همه چيز داشت، جز فرزندي که پس از خود، تاج و تخت را به او بسپارد زيرا اين پادشاه هيچ علاقه اي به نزديکي با زنان نداشت. حکيمي از نطفه او در خارج از رحم زني، نوزادي پسر به وجود مي آورد. اسم او را «سلامان» مي گذارند. سلامان را به دايه اي جوان به نام «ابسال» مي سپارند. سلامان بزرگ مي شود و به دايه خود تمايل پيدا مي کند. دايه نيز به او دل مي بندد و آن دو درگير عشقي سوزان و پرکشش مي شوند. پادشاه متوجه مي شود و پسرش سلامان را از اين کار باز مي دارد اما سلامان و ابسال که قادر نبودند از عشق پر سوز و ميل خود چشم پوشي کنند، از سرزمين خود فرار کرده به ماوراي درياي بحار مي گريزند. پادشاه دستگاهي هم چون «جام جهان نما» در اختيار داشت که با آن مي توانست، هر آن چه را که در سرزمين هاي ديگر اتفاق مي افتد، ببيند و در آن دخل و تصرف کند. به نحوي که وقايع و رفتار افراد را به کاري که خود ميل دارد، تغيير دهد. پادشاه از دستگاه خود به سلامان و ابسال نظر مي کند و به حال آنان دل مي سوزاند و مي گذارد که براي مدتي به عشق پر حرارت خود، مشغول باشند اما چون
روزگار به درازا مي کشد، پادشاه به انديشه مي افتد. او به وسيله دستگاه خود ميل و اراده خود را بر آنان تحميل مي کند به اين نحوه که شور و عشق و نياز آن دو را بيش از پيش مي کند اما توانايي کامجويي را از آنان سلب مي کند. مدتي مي گذرد و سلامان از اقدام پدر آگاه مي شود. براي عذرخواهي به دربار مي رود. پدر دوباره از او مي خواهد که ابسال را رها کند.اما سلامان بار ديگر دربار را رها مي کند و به نزد ابسال مي رود. اين بار هر دو تصميم مي گيرند که خودکشي کنند. هر دو در حالي که يکديگر را در آغوش گرفته بودند به دريا مي روند و خود را غرق مي کنند. اما در همين حين که پادشاه از دستگاه خود، شاهد حادثه بود، به دريا فرمان مي دهد تا امواجش را از روي پيکر سلامان کنار بکشد. بدين ترتيب، سلامان نجات مي يابد و ابسال در امواج غرق مي شود. سلامان به دربار آورده مي شود اما تا مدت ها افسرده بود تا اين که پادشاه به او وعده مي دهد که اگر هر چه که او مي گويد اطاعت کند او ابسال را دوباره به سوي او مي آورد تا فراغ به پايان رسد. سلامان از اين وعده خوشحال مي شود و پادشاه هر روز تصوير ابسال را از دور به او نشان مي دهد و او را آماده مي کند تا به جاي تصوير ابسال، تصوير «ونوس» الهه زيبايي را ببينند و بدين ترتيب اندک اندک ونوس جاي ابسال فوت شده را براي او بگيرد. سلامان به عشق جديد انس مي گيرد و به همين دليل استعداد و ملک داري و استحقاق شهرياري و حکومت بر تاج و تخت را به دست مي آورد. حکيمي که براي نخستين بار موجب تولد سلامان مي شود، اين قصه را مي نويسد و ان را به دستور او در آرامگاه حکيم و پادشاه مي آويزند. سال ها بعد حکيم يوناني ارسطو به دستور
استادش افلاطون، در مقبره را مي گشايد و قصه سلامان و ابسال را به گوشه و کنار جهان مي فرستد و حنين بن اسحق اين قصه را از يوناني به عربي برمي گرداند. اين روايتي است که خواجه نصير طوسي نيز آن را روايت کرده اما آن را منسوب به «يکي از عوام حکما» مي داند نه ابن سينا. حکايت دومي که خواجه نصير نقل مي کند و آن را بيشتر باب طبع خود مي داند و نزديک تر به مفاهيم عرفاني، از اين قرار است: در روزگاران قديم دو برادر بودند . سلامان که برادر بزرگ تر و ابسال برادر کوچک تر . سلامان براي ابسال همچون پدر بود. ابسال زيبا رو و هوشمند و خردمند و جنگاور بود و سلامان فرمانروا. زن سلامان عاشق ابسال مي شود و با حيله او را به خانه خود مي کشاند. به محض اين که با ابسال تنها مي شود او را از ميل خود آگاه مي سازد. ابسال برآشفته مي شود و مي گريزد. اما به برادر خود هيچ نمي گويد. مدتي مي گذرد و زن سلامان نقشه اي ديگر مي ريزد. او به خواهر خود که اتفاقا عاشق ابسال نيز بود مي گويد که همسر ابسال شود با اين شرط که مرا نيز در معاشرت و کامجويي از او شريک بداني. اين طور مي شود. شب عروسي ابسال متوجه مي شود زن برادرش به جاي همسر در بستر است. برآشفته مي شود به نزد برادر مي رود و اين بار مي گويد که عزم جهان گشايي دارد. سلامان خوشحال مي شود، سپاهياني به همراه او مي فرستد اما باز هم همسر سلامان که اين بار کينه ابسال را به دل گرفته بود، به سرداران رشوه مي دهد تا در ميدان کارزار او را تنها بگذارند. چنين مي شود اما ابسال که زخمي بود به کمک يک حيوان وحشي و نوشيدن شير او زنده مي ماند و دشمنان را تار و مار کرده، به خانه باز مي گردد. سلامان از ديدن او بسيار خوشحال مي شود. اما دسيسه زن برادر، اين بار، کار ابسال را که به دليل پاکدامني و وفاداري به برادر، به اين خيانت تن نمي دهد، يک سره مي کند. زن برادر به کنيزان و خدمتکاران دستور مي دهد که به او زهر بنوشانند. ابسال شربت آميخته به زهر را مي نوشد و فوت مي کند. سلامان از اندوه مرگ برادر از پادشاهي کناره مي گيرد و پس از سال ها، که اندک اندک الهام هاي غيبي بر او وارد مي شود وبا همان سمي که ابسال را کشتند همسرش را مي کشد.
عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم
در خاك شد صد غنچه در فصل شكفتن
ما نيز جز خاكستري بر سر نكرديم
دل در تب لبيك تاول زد ولي ما
لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم
حتي خيال ناي اسماعيل خود را
همسايه با تصويري از خنجر نكرديم
بي دست و پاتر از دل خود كس نديديم
زان رو كه رقصي با تن بي سر نكرديم.
گفتگوی ماهی و سلیمان مى نويسند: روزى يكى از حيوانات دريائى سر از آب بيرون آورده عرض كرد اى سليمان، امروز مرا ضيافت و مهمان كن، سليمان امر كرد آذوقه يک ماه لشكرش را لب دريا جمع كردند تا آنكه مثل كوهى شد، پس تمام آنها را به آن حيوان دادند، تمام را بلعيد و گفت: بقيه قوت من چه شد، اين مقدارى از غذاهاى هر روز من بود. سليمان تعجب كرد، فرمود: آيا مثل تو ديگر جانورى در دريا هست، آن ماهى گفت: هزار گروه مثل من هستند، پس هر كسى كه روى حقيقت توكل بر خدا پيدا كرد، خداوند از جايى كه گمان ندارد اسباب روزى او را فراهم مى كند.
مرد کشاورزي يک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چيزي شکايت ميکرد. تنها زمان آسايش مرد زماني بود که با قاطر پيرش در مزرعه شخم ميزد. يک روز، وقتي که همسرش برايش ناهار آورد، کشاورز قاطر پير را به زير سايه اي راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل هميشه شکايت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پير با هر دو پاي عقبي لگدي به پشت سر زن و در دم کشته شد.در مراسم تشييع جنازه چند روز بعد، کشيش متوجه چيز عجيبي شد. هر وقت...يک زن عزادار براي تسليت گويي به مرد کشاورز نزديک ميشد، مرد گوش ميداد و به نشانه تصديق سر خود را بالا و پايين ميکرد، اما هنگامي که يک مرد عزادار به او نزديک ميشد، او بعد از يک دقيقه گوش کردن سر خود را به نشانه مخالفت تکان ميداد.پس از مراسم تدفين، کشيش از کشاورز قضيه را پرسيد. کشاورز گفت: خوب، اين زنان مي آمدند چيز خوبي در مورد همسر من ميگفتند، که چقدر خوب بود، يا چه قدر خوشگل يا خوش لباس بود، بنابراين من هم تصديق ميکردم.کشيش پرسيد، پس مردها چه ميگفتند؟کشاورز گفت:آنها مي خواستند بدانند که آيا قاطر را حاضرم بفروشم يا نه.چند می فروشی؟
چون در گذرم به باده شوييد مرا
تلقين ز شراب ناب گوييد مرا
خواهيد به روز حشر يابيد مرا
از خاک در ميکده جوييد مرا
فرعونِ پيامبر
به مردى گفتند: «نام پيامبرانى را كه در قرآن آمده، بگو». گفت: «موسى، عيسى، يحيى،... فرعون». گفتند: «فرعون كه پيامبر نبود». گفت: «او ادعاى خدائى داشت؛ شما او را به اندازه يك پيغمبر هم قبول نداريد؟!»
اسم گل و معني زيبايش
ادريسي: استقامت و ثبات قدمي* ارکيده: زيبايي، لطيف* اسطوخودوس: سوءظن و بدگماني* اقاقيا:زيبايي در بازنشستگي ؛ دوستي ؛ عشق پنهاني ؛ عشق پاک و خالص* اشرفي (دگمه اي): انتظار داشتن* اطلسي:خشم ؛ رنجش ؛ حضورتان مرا تسکين مي دهد* انگشتانه:عدم صميميت* آزاليا: نعمت و باروري* آماريليس از تيره نرگسان :مباهات ؛ زيبايي باشکوه ؛ کمرويي* آيريس از تيره زنبق و سوسن:خبر خوش* آهار:يار انديشي ؛ انديشه ياران غايب* آفتابگردان:ستايش و عشق ورزي* آلاله: درخشنده و اميد بخش* برگ نخل:پيروزي ؛ کاميابي* بگونيا:برحذر کردن ؛ ژرف انديشي* بنفشه: وفاداري و صداقت* بومادران: تندرستي*
پامچال:نمي توانم بدون شما زندگي کنم ؛ اولين عشق* پنجه مريم:تسليم ؛ خداحافظي* پيچ امين الدوله:عشق فدايي* پيچک: وفاداري* تاج الملوک:برحذر کردن ؛ دشمن مهلک در نزديکي است* تلفوني مورد سبز:تکليف ؛ مهرباني ؛ خانه ؛ عشق ؛ انظباط ؛ آموزش* ثعلب اورکيده:عشق ؛ زيبايي ؛ پالايش ؛ بانوي زيبا ؛ گل با شکوه ؛ سحر و دلربايي کامل* حسرت:اميدواري ؛ پاکدامني* حسن يوسف :دلاوري ؛ يک لبخند مرا مهمان کن* جوز کوثل: شادماني و لذت* خرزهره:احتياط ؛ زيبايي ؛ لطف* خزه:عشق مادري ؛ نيکوکاري* خلنگ ، علف جاروب:خوشبختي ؛ تنهايي ؛ تحسين ؛ آرزويت برآورده خواهد شد* ختمي: زيبايي لطيف* خشخاش: دلداري و دلجويي* داودي ،
ميناي طلائي:خوشي ؛ با عشق ؛ دوست فوق العاده اي هستي* دلفينيوم ، زبان پُشتِه:چالاکي ؛ خيال پردازي ؛ دلبستگي سوزان ؛ گستاخي* راج: شادماني و خوشحالي دروني و خانگي* رازقي: سرزندگي* رز صورتي: دوستي* رز قرمز:عشق تند و شهواني* رز قرمز و سفيد: يکي شدن* رز سفيد: پاکي و خلوص* رز زرد: ذوق و شوق* زبان در قفا:بي باکي و تهور* زعفران:دورانديشي و بصيرت* زنبق: الهام بخش* زيتون:صلح و صفا* زنجبيل : افتخار* ساعت:احساسات تند ؛ اشتياق وعلاقه شديد ؛ معنويت* سرخ ، رز: مظهر عشق* ستاره اي: آرامش و راحتي* ستاره بيت اللحم: اميدواري* سنبل: صداقت و خلوص* سوسن: تشويق و دلگرمي* سيف الغراب(گلايول) :
شخصيت محکم* سرخس: ميثاق راز عشق ؛ جذبه ؛ خلوص* شقايق: لطافت* شاه پسند: به آرزويت رسيده اي ؟* شب بوي زرد: وفاداري در ايام فلاکت* شکوفه پرتقال: آرزوي باروري* شکوفه سيب: وفاي به عهد* شمعداني: آسايش و دلخوشي* شيپوري: شاهانه بودن* صدتوماني: شفا و بهبودي* عطرشاهي: کمرويي* فريزيا:دلبر ؛پاکي ؛ اعتماد ؛ دوستي* فشفاش (گل بهمني):موفقيت* کاکتوس:پايداري* کامليا:بخشندگي ؛ سپاسگزاري ؛ کمال* کوکب:وقار ؛ ظرافت ؛ سليقه نيکو ؛ بي ثباتي* لاله:آوازه ؛ افسانه ؛ عاشق تمام عيار ؛ عشق ؛ علاقه ؛ چشمان زيبا* ماگنوليا: احترام و جلال* ماميثا:خارش* مرا فراموش مکن: مرا تا ابد به ياد داشته باش* مرواريدي: بي ريايي و
سادگي* مريم: مسرت و خوشي از عشق دلخواه، خوشگذراني* مريم گلي ، سلوي:التيام* معين التجاري: حذر کردن* ميخك صد پر:نامزدي ؛ عشق و باروري ؛ شيدايي ؛ شگفتي ؛ عشق پاک* ميمون: فريب ؛ گستاخي ؛ بخشندگي ؛ بانوي مهربان* مينا، ستاره: نماد عشق ؛ ظرافت ؛ چاره انديشي خرسندي* نرگس زرد :جوانمردي ؛ فقط تو ؛ توجه و احترام ؛ عشق بدون چشم داشت ؛ خورشيد وقتي با تو هستم مي درخشد* نسترن: عنبري :برگشت عاطفه ؛ همدردي ؛ ميل و آرزو ؛ عاشقم باش* نيلوفر آبي: پاکي قلب* هميشه بهار: آرزوي توانگري و دولت مندي* ياس: زيبايي و خوش پوشي* ياس کبود: عشق اول* ياسمن ، روناسيان:لذت و خوشي ؛ پاکدامني ؛ عشق شيرين
من پير شدم، دير رسيدي، خبري نيست
مانند من آسيمه سر و دربدري نيست
بسيار براي تو نوشتم غم خود را
بسيار مرا نامه، ولي نامه بري نيست
يک عمر قفس بست مسير نفسم را
حالا که دري هست مرا بال و پري نيست
حالا که مقدر شده آرام بگيرم
سيلاب مرا برده و از من اثري نيست
بگذار که درها همگي بسته بمانند
وقتي که نگاهي نگران، پشت دري نيست
بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد
وقتي که بهار آمد و او را ثمري نيست
تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر
در شهر به جز مرگ متاع دگري نيست.
ناصر حامدي