••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

لطیفه های قرآنی

  يا هامان!

يكي از خلفا به نديم خود گفت: «أين كنت يا هامان؟»، يعني: كجا بودي اي هامان؟ نديم گفت: «كُنْتُ اَبني لَكَ صَرْحاً»، يعني: داشتم براي تو صرح و نردبان مي ساختم.چون اين همان چيزي بود كه هامان براي فرعون ساخته بود. نديم با اين جوابش به او فهمانيد كه اگر من هامان هستم تو نيز فرعوني. خليفه از اين جواب خجل شد و هيچ نگفت.
 

 

+ نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1400 ساعت 21:17 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

 دختران شهر 

به روستا فکر می کنند 
دختران روستا 
در آرزوی شهر می میرند 
مردان کوچک 
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند 
مردان بزرگ 
در آرزوی آرامش مردان کوچک 
می میرند 
کدام پل 
در کجای جهان شکسته است 
که هیچکس به خانه اش نمی رسد
+ نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1400 ساعت 21:16 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 آی سهراب کجایی که ببینی حالا

دل خوش مثقالی است
دل خوش نایاب است
تو سوالت این بود
دل خوش سیری چند
من سوالم این است
معدن این دل خوش
تو بگو ای سهراب
در کدامین کوه است
در کدامین صحرا
در کدامین جنگل
راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟
من شنیدم این دل
بوی خوبی دارد

راستی ای سهراب
نکند این دل خوش
مثل آن مشک ختن
نافه ی آهوییست
شاید اصلادل خوش
بوده یک افسانه

چون در این عهد ندیدم دل خوش
دم هر عطاری عده ای منتظرند
مرد عطار به ایشان گفتست
دل خوش می آید
قیمت مثقالش
جانتان میطلبد
مردهامیگویند
جان ما را تو بگیر
دل خوش را به عزیزانمان ده
مرد عطار فرورفته به فکر
او چنین قیمت گفت
تا کسی در پی این افسانه
به در دکانش
ننشیند شب و روز
خود مرد عطار
فکر می کرد ، دل خوش مثل
نغمه های ققنوس
بوده یک افسانه
آی سهراب بگو ، تو اگر میشنوی
بکجا باید رفت ، تادل خوش را دید
عده ای می گویند ، دل خوش ، مال و منال دنیاست

دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست
من بلاتکلیفم
دل خوش گر پول است
مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند
لب آنها خندان ، چشمشان گریان است
آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما
دل خوش آنجابود ؟!
چند بود ارزش آن
مزه اش چیست بگو – مشتاقیم –
حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست
ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم
اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی
آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی
نبری از یادت مردم عهد مرا
گو به این عهد سری هم بزند
شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد
آی سهراب بخواب
سرد وآرام و خموش
چون که آرامش تو ،پر از زیباییست
ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم...

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد.
 
 
سهراب سپهری

 

 
+ نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1400 ساعت 21:13 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

 از پيغمبر سوال شد:يارسول الله ، ما وقتي صحبتمون،حرفمون با يکي تموم ميشه، پايان کلاممون، او را به خدا مي سپاريم، به بيان پارسي مي گوييم:خداحافظ و به زبان عربي مي گوييم:في امان الله، اگر بدون خداحافظي کردن در وسط سخن گفتن از او جدا بشيم، نوعي بي ادبي مي پنداريم...شما وقتي در معراج با خدا هم صحبت شديد ، پايان جمله که نمي توانستيد به ذات خدا عرضه بداريد:تو را به خدا مي سپارم! آخرين جمله ي رد و بدل شده بين شما و خدا چه بود؟ حضرت فرمودند:پايان صحبت، خداوند سبحان به من "ياعلي" گفت، من نيز به خداي خود " يا علي" گفتم. اين آخرين جمله بين من و ذات مقدس خدا بود. ياعلي 

 
+ نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1400 ساعت 21:11 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


اشعار خیام

 

خاكي كه به زير پاى هر نـــاداني است                    

كف صنمـــــــي و چهره‌ى جاناني است

هر خشت كه بر كنگــــــره ايواني است                    

انگشت وزيــــــــــــــر يا سلـطاني است

+ نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1400 ساعت 21:09 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


سخن امام رضا علیه السلام

 تحقير فقير

« مَنْ لَقِىَ فَقيرًا مُسْلِمًا فَسَلَّمَ عَلَيْهِ خِلافَ سَلامِهِ عَلَى الاَْغْنِياءِ لَقَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ هُوَ عَلَيْهِ غَضْبانُ ».
كسى كه فقير مسلمانى را ملاقات نمايد و بر خلاف سلام كردنش بر اغنيا بر او سلام كند، در روز قيامت در حالى خدا را ملاقات نمايد كه بر او خشمگين باشد.
+ نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1400 ساعت 21:08 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه میکرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:بهلول، چه می سازی؟ بهلول با لحنی جدی گفت:بهشت می سازم.همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:آن را می فروشی؟!بهلول گفت:می فروشم.قیمت آن چند دینار است؟صد دینار.زبیده خاتون گفت:من آن را می خرم.بهلول صد دینار را گرفت و گفت:این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت. زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود.برای هارون تعریف کرد.صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد،هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش. بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:به تو نمی فروشم.هارون گفت:اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.بهلول گفت:اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.هارون ناراحت شد و پرسید:چرا؟ بهلول گفت:زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!خرید و فروش بهشت

 
+ نوشته شده در سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1400 ساعت 14:29 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

 نیستیم . . .


به دنیا می آییم؛
عکسِ یک نفرهِ می گیریم!
بزرگ می شویم؛
عکسِ دو نفره می گیریم!
پیر می شویم؛
عکسِ یک نفره می گیریم . . .
و بعد دوباره باز نیستیم . . .

 

 
+ نوشته شده در سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1400 ساعت 14:27 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

 نكوهش ظالم

معاويه كه مي خواست چپاولگري خويش و فقر مردم كوفه را توجيه كند، در كوفه ضمن سخنراني گفت، پروردگار مي فرمايد: «وَ اِنْ مِنْ شَيْ ءٍ اِلا عِندَنا خَزآئِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ الا بِقَدَرٍ مَعلُومٍ»؛ «و خزائن همه چيز، تنها نزد ماست؛ ولي ما جز به اندازه معين آن را نازل نمي كنيم.» يعني كه خدا به شما بيش از اين نداده است. پس چرا مرا نكوهش مي كنيد؟ احنف گفت: من تو را به سبب آنچه كه خزائن خداوند است نكوهش نمي كنم؛ ولي بر اين نكوهش مي كنم كه هر آنچه كه خداوند از خزائنش فرو فرستاده است بر خزائن خود نهاده اي و بين ما و او حايل شده اي!

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1400 ساعت 14:26 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 قسم به پرستو 

ان گاه که جفتش میمیرد
و تنها به آشیانه باز میگردد 
چه غروب غریبی!
قسم به کرم شب تاب 
ان گاه که از پیله بیرن می آید 
و با نسیم هم آغوش می شود
چه پروازی!
قسم به خورشید 
آنگاه که تو بر آن میتابی
چه تلالویی!
قسم به همه دانه ها 
ان گاه که در خاک میمیرند
و در نور متولد میشوند 
چه رستاخیزی!
قسم به ساقه ای که در باد میشکند 
ان گاه که از ایشان جز خاکستری برجای نمی ماند 
قسم به تمامی آیینه ها 
ان گاه که در برابر آب قرار میگیرند 
قسم به لطافت قسم
میدانم 
که میدانی
دوستت دارم. 
 
مسیحا برزگر
+ نوشته شده در سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1400 ساعت 14:24 توسط asmane |  ارسال نظر(0)