••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

شعر

 

 
به ياد اولين بيت از کتاب خواجه افتادم
 
شروع عشق شيرين است ، بعدش دردسر دارد
 
دو چشمت از عسل لبريز و لب‌هايت شکر دارد
 
بيــــا، هرچند مـــي‌گــويند: شيرينـــي ضرر دارد
 
زدم دل را بـــه حافظ ، ديدم او امشب براي من -
 
"لبش مي‌بوسم و در مي‌کشم مي" در نظر دارد
 
پريشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است
 
پـــــري‌ رو از پـــــريده‌ رنگ آخــــر کِــــي خبـــــــــر دارد؟
 
اگر چه مثل نرگس نيست چشمش سخت بيمار است
 
کـمر چـــون مــــو ندارد او ، ولـــــي مــــو تـــا کمــر دارد
 
لبش شيرين و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ
 
درشت  و  نــــرم  را  آميـــخته  با  خيــــــــــــــر  و  شــر  دارد
 
بــــه يـــاد اولين بيت از کتــــابِ خواجــــه افتادم
 
شروع عشق شيرين است، بعدش دردسر دارد.
 
بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 06:51 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


َشعر

 

الا يا ايها الساقي

به ياد اولين بيت از کتاب خواجه افتادم

شروع عشق شيرين است ، بعدش دردسر دارد

دو چشمت از عسل لبريز و لب‌هايت شکر دارد

بيــــا، هرچند مـــي‌گــويند: شيرينـــي ضرر دارد

زدم دل را بـــه حافظ ، ديدم او امشب براي من -

"لبش مي‌بوسم و در مي‌کشم مي" در نظر دارد

پريشان است و افسون و هوس در چشم او جمع است

پـــــري‌ رو از پـــــريده‌ رنگ آخــــر کِــــي خبـــــــــر دارد؟

اگر چه مثل نرگس نيست چشمش سخت بيمار است

کـمر چـــون مــــو ندارد او ، ولـــــي مــــو تـــا کمــر دارد

لبش شيرين و حرفش تلخ و چشمش مست و قلبش سنگ

درشت و نــــرم را آميـــخته با خيــــــــــــــر و شــر دارد

بــــه يـــاد اولين بيت از کتــــابِ خواجــــه افتادم

شروع عشق شيرين است، بعدش دردسر دارد.

بهمن صباغ زاده

+ نوشته شده در سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 06:48 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

دلزدگي از اسلام

روزي قطب الدين علامه شيرازي، به محله يهودي نشين رفت و احبار و اعيان آنها را جمع کرد و گفت: «از مسلماني دلم زده شده و ديگر از اسلام خسته شده‌ام. اگر چهل روز به من خدمت کنيد و غذاهاي دلخواه مرا تهيه کنيد، به دين شما در مي‌آيم و آئين شما را تقويت مي‌کنم.‌» يهودي‌ها با هم مشورتي کردند و ديدند اگر قطب الدين ـ که از دانشمندان معروف اسلامي است ـ يهودي شود، دينشان تقويت مي‌شود؛ به همين جهت پذيرفتند و تا آنجا که در توانشان بود به قطب الدين خدمت کردند. بعد از چهل روز، قطب الدين گفت: «همان طور که خداوند بر ميهماني موسي عليه‌السلام ده روز اضافه کرد، شما هم ده روز ديگر بر اين ضيافت بيفزاييد.‌» وقتي که پنجاه روز به اتمام رسيد، احبار يهود نزد قطب الدين رفتند و به او گفتند: «در کار خير، تأخير جائز نيست. وقت آن رسيده که به وعده خود وفا کنيد.‌» قطب الدين گفت: «اي جهود! شما چقدر ابله هستيد. من پنجاه سال است که طعام و شراب مسلمانان را مي‌خورم و لباس آنها را مي‌پوشم ولي هنوز مسلمان نشده‌ام. حال شما مي‌خواهيد با پنجاه روز، يهودي شوم».

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 ساعت 06:45 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب مذهبی

قوم ثمود

قوم «ثمود» در سرزمينى ميان «مدينه» و «شام» به نام وادى القرى زندگى مى کردند، آئينشان بت پرستى و در انواع گناهان غوطه ور بودند، صالح، پيغمبر بزرگ الهى از ميان آنان برخاست، ولى آنها دست از بت پرستى برنداشتند. هنگامى که تقاضاى معجزه اى کردند، خداوند «ناقه» _شتر ماده اى_ را به طريق اعجازآميز و خارق العاده از دل کوه برآورد،ولى اين معجزه بزرگ نيز از لجاجت و عناد آنها نکاست، هم طرح نابودى ناقه را ريختند، و هم کشتن صالح عليه السلام را ; اينجا بود که حضرت صالح به آنها اخطار کرد: «سه روز در خانه هاى خود از هر نعمتى مى خواهند متمتع شوند، ولى بدانند بعد از سه روز عذاب الهى همه را فرا مى گيرد». اين سه روز، مهلتى بود براى تجديد نظر نهائى، و آخرين فرصتى بود براى توبه و بازگشت، ولى آنها نه تنها تجديد نظر نکردند، بلکه بر طغيانشان افزودند، در اينجا بود که عذاب الهى بر آنها فرو باريد، صيحه آسمانى سرزمينشان را در هم کوبيد، و همگى در خانه هايشان بر زمين افتادند و مردند

«وَ أَخَذَ الَّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا في دِيارِهِمْ جاثِمينَ».آن چنان نابود گشتند و سرزمينشان خاموش شد که گوئى هرگز کسى ساکن آن ديار نبود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 ساعت 06:40 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

شده يکبار مرا با دل خود يار کني

گرچه سنگ است ولي باز تو اصرار کني

ديده ابري ست که درهجرتو باران دارد

شده با ابر خود اين زمزمه تکرارکني

شده يکبار نگويي که موازي باشيم

نقطه اي آخر خط،صحبت پرگار کني

شده هنگام غروبي که پراز ناکامي ست

تا که آرام شوم صحبت ديدار کني

شده يکبار گرفتار وفا باشي و عهد

با رقيبم سخن از فتنه و آزار کني

شده مهتاب شبي وقت غزلخواني ماه

همه را جز من محنت زده انکار کني

شده يکبار قدم را به بيابان بنهي

همدلي باغم مجنون گرفتار کني

هنري نيست که فارغ بنشيني و به ناز

روز و شب خون به دل عاشق بيمار کني

اين همه کار نه ازعهده ي تو ساخته نيست

دين و آيين تو اين است دل افگار کني.

مرتضي برخورداري

+ نوشته شده در جمعه 24 اردیبهشت 1395 ساعت 16:04 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

مرحوم سگ

مردي در بغداد، سگي داشت که از خانه و گوسفندان او محافظت مي‌کرد. پس از ايامي، سگ مُرد و صاحبش به خاطر شدت محبّتي که به آن سگ داشت، در قبرستان مسلمانها دفنش کرد. خبر در شهر پيچيد و به گوش قاضي رسيد. قاضي، مرد را احضار کرد و بعد از سرزنش بسيار، به جرم هتک قبور مؤمنين، حکم به سوزاندن آن مرد نمود. وقتي خواستند صاحب سگ را ببرند، گفت: «با جناب قاضي، حرفي خصوصي دارم». گفت: «بگو!.‌» مرد، نزديک‌تر رفت و زير گوش قاضي گفت: «وقتي مرض سگ شديد شد، وصيت کرد که در ازاي چند سال خدمتي که به من کرده، چند تا از گوسفندهايم را خدمت حضرتعالي بياورم تا شما براي او دعا کنيد.‌» قاضي تا اين حرف را شنيد، گفت: «خداوند به تو جزاي خير عنايت کند و سگت را در بهشت جاي دهد؛ آن مرحوم، ديگر چه وصيتي کرد؟»

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 10:16 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

مرا عجز و تو را بيداد دادند

به هر کس آنچه بايد داد دادند

برهمن را وفا تعليم کردند

صنم را بي وفايي ياد دادند

به افسون دست و پاي صيد بستند

به دست صيدکش صياد دادند

گران کردند گوش گل،پس آن گه

به بلبل رخصت فرياد دادند

سراغ حجله ي شيرين گرفتم

نشانم تربت فرهاد دادند

زدند آتش به جان پروانه را شب

سحر خاکسترش بر باد دادند

سر زنجير آذر را گرفتند

به دست سنگدل جلاد دادند.

آذر بيگدلي

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 16 اردیبهشت 1395 ساعت 11:24 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


زندگینامه پیامبران

 

بدتر از خود را بياور خداوند به موسي عليه السلام وحي فرستاد كه اين مرتبه براي مناجات كه آمدي كسي همراه خود بياور كه تو از وي بهتر باشي . موسي براي پيدا كردن چنين شخصي تفحص كرد و نيافت ؛ زيرا به هر كه مي گذشت جرات نميكرد كه بگويد من از او بهترم . خواست از حيوانات فردي را ببرد ، به سگي كه مريض بود برخورد كرد . با خود گفت : اين را همراه خود خواهم برد ، ريسمان به گردن وي انداخت و مقداري او را آورد بعد پشيمان شد و او را رها كرد . تنها به دربار پروردگار آمد . خطاب رسيد فرماني كه به تو دادم چرا نياوردي ؟ عرض كرد : پروردگارا نيافتم كسي را كه از خودم پست تر باشد . خطاب رسيد : به عزت و جلالم اگر كسي را مي آوردي كه او را پست تر از خود مي داشتي هر آينه نام ترا از طومار انبياء محو مي كردم.

+ نوشته شده در شنبه 04 اردیبهشت 1395 ساعت 16:22 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


سیزده رجب

 

•لطيف ترين ياس هاي سپيدار در ميان حريري هفت رنگ از ابريشم

تا که بر لب نامت اي زيباترين ميآورم

آسمانها را تو گويي بر زمين ميآورم

تو طلوع آفتابيـ من اذان مغربمـ

 

                                                                      •زير لب نام اميرالمومنين ميآورم.

 

 

•علي نجواي عرش کبريايي

•ايوان تو نور است و جهان جمله سياهي

•ديوار حرم به احترام تو شکافت.

 

 

                                               سکان زمين و آسمان است علي

                                 سلطان همه جهانيان است علي

+ نوشته شده در جمعه 03 اردیبهشت 1395 ساعت 14:06 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

آيت الله اراکي رحمه الله فرمود: شبي خواب اميرکبير را ديدم، جايگاهي متفاوت و رفيع داشت پرسيدم چون شهيدي و مظلوم کشته شدي اين مرتبت نصيبت گرديد؟ با لبخند گفت : خير. سؤال کردم چون چندين فرقه ضاله را نابود کردي؟ گفت : نه. با تعجب پرسيدم : پس راز اين مقام چيست؟ جواب داد : هديه مولايم حسين(ع) است! گفتم چطور؟ با اشک گفت : آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فين کاشان زدند؛ چون خون از بدنم ميرفت تشنگي بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگويم قدري آبم دهيد؛ ناگهان به خود گفتم ميرزا تقي خان! 2 تا رگ بريدند اين همه تشنگي! پس چه کشيد پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پايش زخم شمشير و نيزه و تير بود! از عطش حسين حيا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در ديدگانم جمع شدآن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسين آمد و گفت به ياد تشنگي ما ادب کردي و اشک ريختي؛ آب ننوشيدي اين هديه ما در برزخ، باشد تا در قيامت جبران کنيم.مزد ادب

+ نوشته شده در جمعه 27 فروردین 1395 ساعت 20:42 توسط asmane |  ارسال نظر(0)