••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

اشعار خیام

                                             چون عهده نمي‌شود كسي فـــــردا را                    
                                             حالي خوش كن تو اين دل شيــــدا را
                                             مي نوش به ماهتــــاب اى ماه كه ماه                    
                                             بسيـــــــار بتابد  و  نيـــــــــابد مــــا را
 
 
+ نوشته شده در سه‌شنبه 04 تیر 1398 ساعت 19:12 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


سخنان امام حسن عسگری

لَيـْسَ مـِنَ الاَدَبِ اظـْهـارُ الْفـَرَحِ، عـِنـْدَ الْمـَحْزُونِ؛ فرمود: از ادب دور است ظاهر كردن خوشحالى نزد شخص غمناك•سخن امام حسن عسگری

+ نوشته شده در سه‌شنبه 04 تیر 1398 ساعت 19:02 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


زندگینامه پیامبران

سليمان عليه السلام و مورسليمان، پيغمبري و سلطنت داود را به ارث برد، خداوند سلطنتي بي نظير و شايسته به او عطا کرد و زبان حيوانات را به او آموخت، جنيان و باد را به تسخير وي در آورد و به خواست خدا، قدرت درک سخن جانوران و پرندگان را يافت و بدين ترتيب از موضوع و مقصد آنان اطلاع مي يافت.روزي پيغمبر خدا، برخوردار از شکوه و جلال سلطنت به همراه عده اي از جن و انس و پرندگان در حرکت بود تا به سرزمين عسقلان و وادي مورچگان رسيد. يکي از مورچگان که شکوه و جلال سليمان و سپاهيانش را ديد به وحشت افتاد و ترسيد که مورچگان زير دست و پاي لشکر سليمان لگد کوب شوند، لذا دستور داد، که به لانه هاي خويش پناه ببرند تا سليمان و يارانش بدون توجه آنها را پايمال نکنند.سليمان عليه السلام سخن مور را شنيد و مقصود او را دريافت، لذا به سخن مور لبخندي زد و خنده او به اين جهت بود که خدا نيروي درک سخن مور را به او عطا کرده بود و به علاوه از سخن مورچگان که بر رسالت سليمان واقف بودند و مي دانستند که پيغمبر خدا بيهوده مخلوق او را نمي کشد در تعجب بود.پيغمبر خدا از پروردگار خويش در خواست کرد که وسيله شکرگزاري وي را فراهم و توفيق اعمال شايسته را به وي عطا کند و راه هدايت را همواره فراروي او قرار دهد و آنگاه که وفات يافت او را با بندگان صالح خود محشور سازد.


سليمان و بلقيسسليمان پيغمبر به فکر بناي بيت المقدس در سرزمين شام بود تا اسباب عبادت و تقرب به خدا را فراهم سازد. او ساختمان اين بنا را به پايان رساند و آنگاه که از احداث اين بناي رفيع و با شکوه فارغ شد، دلش آرام و فکرش آسوده شد، سپس به قصد انجام فريضه الهي حج به همراه اطرافيان و گروه زيادي که آماده زيارت خانه خدا بودند، عازم سرزمين مکه شد. سليمان(ع) چون به آن سرزمين رسيد در آن اقامت گزيد و عبادت و نذر خود را به پايان رسانيد، سپس آماده حرکت شد و سرزمين حرم را به قصد يمن ترک کرد و وارد صنعا شد، در آنجا با سختي و مشقت به جستجوي آب پرداخت و در اين راه چشمه ها، چاهها و زمينهاي زيادي را کاوش کرد ولي به مقصود، خود دست نيافت و سرانجام براي نيل به مقصود متوجه پرندگان شد.سليمان که از يافتن آب مايوس شده بود از هدهد خواست تا او را به محل آب راهنمايي کند، اما متوجه غيبت هدهد شد. سليمان ازاين امر سخت ناراحت شد و سوگند ياد کرد که او را به سختي شکنجه دهد و يا ذبحش نمايد، مگر اينکه دليل روشني براي غيبت خود بياورد و خود را تبرئه سازد و عذر خويش را موجه گرداند تا از کيفر رها شود.اما هدهد غيبت کوتاهي کرده بود و پس از لحظاتي بازگشت و براي تواضع نسبت به سليمان سر و دم خود را پايين آورد. سپس در حالي که از غضب سليمان بيم داشت نزد او شتافت و براي جلب رضايت او گفت: من بر موضوعي واقف شده ام که تو از آن اطلاعي نداري و علم و قدرت تو نتوانسته است بر آن احاطه پيدا کند. من رازي را کشف کرده ام که موضوع آن بر تو پوشيده مانده است.اين خبر، تا حدودي از ناراحتي سليمان کاست و شوق و علاقه اي در او به وجود آورد. سپس سليمان از هدهد خواست که هرچه زودتر داستان خود را به طور مشروح بيان کند و دليل و عذر خود را روشن سازد.هدهد گفت: من در مملکت سبا زني را ديدم که حکومت آن ديار را در اختيار خود دارد. وي از هر نعمتي برخوردار و داراي دستگاهي عريض و تختي عظيم است، ولي شيطان در آنها نفوذ کرده و بر آن قوم مسلط گشته وچشم و گوششان را بسته و آنان را از راه راست منحرف ساخته است. من ملکه و قوم او را ديدم که بر خورشيد سجده مي کنند. و از مشاهده اين منظره سخت ناراحت شدم و کار آنها مرا به وحشت انداحت. زيرا اين قوم با اين قدرت و شوکت، سزاوار و شايسته است خدايي را بپرستند که از راز دلها و افکار آگاه است و او يگانه معبود و صاحب عرش عظيم است.
+ نوشته شده در سه‌شنبه 04 تیر 1398 ساعت 19:01 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


اشعار خیام

                                             برخيـــــــــــز و بيا بتــا براى دل مــــــــا                    
                                             حل كن به جمال خويشتن مشكل ما
                                             يک كوزه شـــــــراب تا بهم نوش كنيم                    
                                             زان پيش كه كوزه‌هــــــا كنند از گل ما
 
                   
+ نوشته شده در سه‌شنبه 04 تیر 1398 ساعت 18:41 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

 ارگ جمشید

مطابق داستانها جمشيد بر تختي مي نشت که ديوان و پريان آن را به آسمانها مي‌بردند و او با جامي که داشت جهان را نظاره مي‌کرد. اين تخت را ارگ جمشيد مي‌گفتند.در شاهنامه فردوسي آمده‌است: جمشيد پادشاهي عادل و زيبارو بود که نوروز را بر پا داشت و هفتصد سال بر ايران پادشاهي کرد. اورنگ يا تخت شاهي او چنان بزرگ بود که ديوان به دوش مي‌کشيدند.اگر چه نام تخت جمشيد در واقع «پارسَه»به معناي «شهر پارسيان» بوده‌است، اما صدها سال پس از حمله اسکندر و اعراب و در زماني که ياد و خاطره پادشاهان هخامنشي فراموش شده بود، مردمي که از نزديکي ويرانه‌هاي پارسه گذر مي‌کردند، تصاوير کنده‌کاري شده تخت شاهي رامي‌ديدند که روي دست مردم بلند شده‌است و از آنجا که نمي‌توانستند خط ميخي کتيبه‌هاي حک شده روي سنگ‌ها را بخوانند، مي‌پنداشتند که اين همان اورنگ جمشيد است که فردوسي در شاهنامه خود از آن ياد کرده‌است. به همين خاطر نام اين مکان را تخت جمشيد نهادند. بعدها که باستان‌شناسان توانستند خط ميخي کتيبه را ترجمه کنند، دريافتند که نام نخستين آن پارسه بوده‌است.
+ نوشته شده در یکشنبه 02 تیر 1398 ساعت 14:50 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شبهای قدر

صدبار اگر دوباره دنيا آييم
از دشمن مرتضي علي بيزاريم
 
 
 

 

کعبه يکبار دهان را به سخن باز نمود
تا بگويد که کليد در اين خانه علي ست
 
 
 
                                       لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار
 
 
 

حديث قدسي: اي فرزند آدم!

اگر گناهان تو به وسعت آسمانها باشدو سپس از من طلب بخشش نمايي همانا تو را مي آمرزم.

الله است ديگر...

 

شباي قدره...التماس دعا
 
 
 
                            علي رو قبل از اون محراب...يه لشکر ابن ملجم کشت...
 
 
 
 

 

يَا رَبِّ عَنْ قَبِيحِ مَا عِنْدَنَا بِجَمِيلِ مَا عِنْدَکَ
به زيبايي آنچه نزد توست، از زشتي آنچه که نزد ماست در‌ گذر[ابوحمزه ثمالي]
 
 
 
 

علي جان

می روي با فرق خونين

پيش پهلوي کبود

شهر بي زهرا که مولا! 

قابل ماندن نبود...


شهادت مولاي متقيان، اميرالمومنين امام‌ علي ‌عليه السلام ‌تسليت‌ باد.

 

 
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت 17:28 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شاهزاده خانم های ایرانی

آزاده : هنرمند نوازنده چنگ در دربار بهرام گور و دلداده بهرام  

آزاده به معنی : نوازنده چنگ

 

 

آزاده بانوي چنگ نواز ، در دربار بهرام گور بود و همواره در شکار ، بهرام را همراهي ميکرد . ازاده نوازنده ماهري بود و در زمان بهرام ، موسيقي‌دان‌ها بر ساير طبقات مقدم بودند و او به آن‌ها بسيار ارج مي‌نهاد . بهرام گور از پادشاه هندوستان درخواست مي کند که ده هزار «لولي» خنيانگر رامشگر مرد و زن به ايران گسيل دارد ، و اين لوليان در روستاهاي ايران به راه افتادند ... و با خويش  ، نغمه هاي خوش را به آفاق دور دست بردند .بهرام گور خود نيز به موسيقي علاقه ي فراواني داشته است و در شاهنامه چنين آمده که در شکارگاه بر شتري نيرومند ، چهار رکاب مي نهاده اند و او بر رکاب هاي زرين آن بر مي نشسته است و کنيزکي رامشگر چنگ نواز ( ازاده ) را بر رکاب هاي سيمين مي نشانده ، تا در بيابان و به دنبال نخجير نيز از نواي او بهره مند شود . و اين زن چنگ نواز «آزاده» و ديگري «آرزو» ، که با چنگ زني و ميهمان نوازي از بهرام دل بردند ، در حلقه ي زنان مشکو (حرمسرا)ي بهرام جاي گرفتند .ميگويند روزي در شكارگاه‌ بهرام‌ با تير دو شاخ‌ آهوي نري را از سرش‌ جدا ميکند و‌ در پي‌ آهوي‌ ماده‌ دو تير مثل‌ شاخ‌ بر سرش‌ مينشاند . دل آزاده‌ بر آهو ميسوزد و به‌ بهرام‌ ميگويد كشتن‌ آهوان‌ آنسان‌ كه‌ تو مي‌كشي‌ رسم‌ جوانمردان‌ نيست ‌. بهرام‌ خشمگين‌ ميشود و او را از پشت‌ شتر بر زمين‌ مي اندازد . كنيزك‌ جسور زير پاي‌ حيوان جان‌ ميدهد...حکيم فردوسي ، از او در شاهنامه ياد کرده‌است :

 

کُجا نام آن رومي ازاده بود     ...    که رنگ ِ رُخانش به مي داده بود
+ نوشته شده در سه‌شنبه 28 خرداد 1398 ساعت 22:06 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شبهای قدر

این دست های خالی و ساده دخیلتان ، ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه 05 خرداد 1398 ساعت 14:38 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سياه‌شان در مدرسه شنيدم.مرد اول مي‌گفت:«چهارم ابتدايي بودم. در مدرسه مداد سياهم را گم کردم. وقتي به مادرم گفتم، سخت مرا تنبيه کرد و به من گفت که بي‌مسئوليت و بي‌حواس هستم. آن قدر تنبيه مادرم برايم سخت بود که تصميم گرفتم ديگر هيچ وقت دست خالي به خانه برنگردم و مداد‌هاي دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملي کردم. هر روز يکي دو مداد کش مي‌رفتم تا اينکه تا آخر سال از تمامي دوستانم مداد برداشته بودم. ابتداي کار خيلي با ترس اين کار را انجام مي‌دادم، ولي کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌هاي زيادي استفاده کردم تا جايي که مداد‌ها را از دوستانم مي‌دزديدم و به خودشان مي‌فروختم. بعد از مدتي اين کار برايم عادي شد. تصميم گرفتم کار‌هاي بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدير مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برايم تمرين عملي دزدي حرفه‌اي بود تا اينکه حالا تبديل به يک سارق حرفه‌اي شدم!»

 

مرد دوم مي‌گفت:«دوم دبستان بودم. روزي از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سياهم را گم کردم. مادرم گفت:«خوب چه کار کردي بدون مداد؟» گفتم:«از دوستم مداد گرفتم.» مادرم گفت خوبه و پرسيد که دوستم از من چيزي نخواست؟ خوراکي يا چيزي؟ گفتم نه. چيزي از من نخواست. مادرم گفت:«پس او با اين کار سعي کرده به ديگري نيکي کند، ببين چقدر زيرک است. پس تو چرا به ديگران نيکي نکني؟» گفتم:«چگونه نيکي کنم؟» مادرم گفت:«دو مداد مي‌خريم، يکي براي خودت و ديگري براي کسي که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسي که مدادش گم مي‌شود مي‌دهي و بعد از پايان درس پس مي‌گيريم.» خيلي شادمان شدم و بعد از عملي کردن پيشنهاد مادرم، احساس رضايت خوبي داشتم آن‌قدر که در کيفم مداد‌هاي اضافي بيشتري مي‌گذاشتم تا به نفرات بيشتري کمک کنم. با اين کار، هم درسم خيلي بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌اي که همه مرا صاحب مداد‌هاي ذخيره مي‌شناختند و هميشه از من کمک مي‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمي در سطح عالي قرار گرفته‌ام و تشکيل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترين جمعيت خيريه شهر هستم.»دو مداد سياه
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 ساعت 16:33 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

خوب جفا نگار من،کرده و بس نمي کند
يار کسي نمي شود،ياري کس نمي کند
سنگ جفاي باغبان،موسم گل به گلستان
تا پر مرغ نشکند ياد قفس نمي کند
در چمني که مي زند زاغ ترانه بر گلش
نيست عجب که بلبلش نغمه هوس نمي کند
نقد دلم ز کف بري،جان دهي ام ز دلبري
آن چه تو دزد مي کني هيچ عسس نمي کند
جذبه ي عشق مي کشد از پي ناقه قيس را
ور نه رفيق ليلي اش بانگ جرس نمي کند
از سر کويت اي پسر،آذر زود رنج اگر
رخت برون کشد دگر،روي به پس نمي کند.
آذر بيگدلي
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 ساعت 16:25 توسط asmane |  ارسال نظر(0)