♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥
لَيـْسَ مـِنَ الاَدَبِ اظـْهـارُ الْفـَرَحِ، عـِنـْدَ الْمـَحْزُونِ؛ فرمود: از ادب دور است ظاهر كردن خوشحالى نزد شخص غمناك•سخن امام حسن عسگری
سليمان عليه السلام و مورسليمان، پيغمبري و سلطنت داود را به ارث برد، خداوند سلطنتي بي نظير و شايسته به او عطا کرد و زبان حيوانات را به او آموخت، جنيان و باد را به تسخير وي در آورد و به خواست خدا، قدرت درک سخن جانوران و پرندگان را يافت و بدين ترتيب از موضوع و مقصد آنان اطلاع مي يافت.روزي پيغمبر خدا، برخوردار از شکوه و جلال سلطنت به همراه عده اي از جن و انس و پرندگان در حرکت بود تا به سرزمين عسقلان و وادي مورچگان رسيد. يکي از مورچگان که شکوه و جلال سليمان و سپاهيانش را ديد به وحشت افتاد و ترسيد که مورچگان زير دست و پاي لشکر سليمان لگد کوب شوند، لذا دستور داد، که به لانه هاي خويش پناه ببرند تا سليمان و يارانش بدون توجه آنها را پايمال نکنند.سليمان عليه السلام سخن مور را شنيد و مقصود او را دريافت، لذا به سخن مور لبخندي زد و خنده او به اين جهت بود که خدا نيروي درک سخن مور را به او عطا کرده بود و به علاوه از سخن مورچگان که بر رسالت سليمان واقف بودند و مي دانستند که پيغمبر خدا بيهوده مخلوق او را نمي کشد در تعجب بود.پيغمبر خدا از پروردگار خويش در خواست کرد که وسيله شکرگزاري وي را فراهم و توفيق اعمال شايسته را به وي عطا کند و راه هدايت را همواره فراروي او قرار دهد و آنگاه که وفات يافت او را با بندگان صالح خود محشور سازد.
ارگ جمشید
می روي با فرق خونين
پيش پهلوي کبود
شهر بي زهرا که مولا!
قابل ماندن نبود...
آزاده : هنرمند نوازنده چنگ در دربار بهرام گور و دلداده بهرام
این دست های خالی و ساده دخیلتان ، ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید.

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سياهشان در مدرسه شنيدم.مرد اول ميگفت:«چهارم ابتدايي بودم. در مدرسه مداد سياهم را گم کردم. وقتي به مادرم گفتم، سخت مرا تنبيه کرد و به من گفت که بيمسئوليت و بيحواس هستم. آن قدر تنبيه مادرم برايم سخت بود که تصميم گرفتم ديگر هيچ وقت دست خالي به خانه برنگردم و مدادهاي دوستانم را بردارم. روز بعد نقشهام را عملي کردم. هر روز يکي دو مداد کش ميرفتم تا اينکه تا آخر سال از تمامي دوستانم مداد برداشته بودم. ابتداي کار خيلي با ترس اين کار را انجام ميدادم، ولي کمکم بر ترسم غلبه کردم و از نقشههاي زيادي استفاده کردم تا جايي که مدادها را از دوستانم ميدزديدم و به خودشان ميفروختم. بعد از مدتي اين کار برايم عادي شد. تصميم گرفتم کارهاي بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدير مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برايم تمرين عملي دزدي حرفهاي بود تا اينکه حالا تبديل به يک سارق حرفهاي شدم!»