••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

داستان

پيامبر اکرم صلی الله علیه و آله از جبرئيل پرسيد آيا ملائکه ،گريه و خنده دارند؟فرمود :آري؟ به سه کس از روي تعجب مي خندند و بر سه کس از روي ترحم ودلسوزي مي گريند. اول:از کسي که سراسر روز را به سخنان و کارهاي بيهوده مي گذارند، و چون شب شود نماز عشاء خوانده و باز به بيهودگي خود ادامه مي دهد ،ملائکه مي خندند و مي گويند اي بي خبر از صبح تا شب سير نشدي ،حالا سير مي شوي؟ دوم :دهقاني که بيل و کلنگ خود را برداشته و به بهانه تعمير و اصلاح زمين خود ،ديوار مشترک بين خود و شريکش را مي سايد تا به سهم خود بيافزايد،ملائکه مي خندند و مي گويند ،آن زمين به آن پهناور ترا سير نکرد اين مختصر تو را سير مي کند؟ سوم :از زني که خودش را از نامحرم در زماني که زنده بود نمي پوشانيد ، بعد از مرگش وقتي که او را در قبر مي گذارند بدنش را مي پوشانند تا کسي حجم و اندامش را نبيند .ملائکه مي خندند و مي گويند :وقتي که مورد ميل و رغبت بود او را نپوشانيديد ،حالا که مورد نفرت و انزجار است او را مي پوشانيد؟

 یکی بر غریبی است که در راه طلب علم بمیرد.دوم: بر زن و مردی سالخورده که آرزوی فرزند کنند ، در آخر عمر پسری نصیبشان شود ، خرسند شوند و دل به او ببندند که در آخر کار به ما خدمت کند و پس از مر گ جنازه ی ما را تشییع کند آنگاه پسر پیش از پدر و مادر جان سپارد ملائکه قبل از پدر و مادر بر او بگریند.سوم: بر یتیمی که نیمه شب بیدار شود و گریان سراغ مادر رود غافل از اینکه مادرش مرده، دایه با خشونت فریاد می زند: چرا گریه می کنی ؟ کودک بینوا متوجه مرگ مادر شده ناامید خاموش می گردد ملائکه به حال غربت او می گریند.

خداوند سه زن را از عذاب قبر ایمن دارد و با فاطمه زهرا(س) محشور می فرماید:زنی که به هنگام تنگدستی شوهر صبر کند (و از او جدا نشود).زنی که با بداخلاقی شوهر بسازد (و تقاضای طلاق ننماید).زنی که مهرش را (به شوهر بی بضاعتش) ببخشد .خنده و گریه ملائکه

 

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 23 آذر 1396 ساعت 10:32 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


زندگینامه پیامبران

غضب و شهوت شيطان، موسي را ملاقات کرد و به حضرت عرضه داشت: اي موسي! تويي آن انساني که خداوند مهربان تو را به رسالت برگزيده و بي واسطه با تو سخن مي گويد، روي اين حساب از آبروي فوق العاده اي برخورداري، من يکي از مخلوقات خدايم و گناهي را مرتکب شدم و علاقه دارم از آن گناه به درگاه حضرت حق توبه کنم!! به پيشگاه محبوب عالميان واسطه شو تا توبه ام را بپذيرد.موسي بزرگوار قبول کرد، از خداوند مهربان درخواست کرد: الهي! توبه اش را بپذير.خطاب رسيد: موسي! خواسته ات را قبول کردم، به شيطان امر کن به قبر آدم سجده کند، چرا که توبه از گناه، جبران عمل فوت شده است.موسي، ابليس را ديد و پيشنهاد مقصود خلقت را به او گفت. سخت عصباني و خشمگين شد و با تکبّر گفت: اي موسي! من به زنده او سجده نکردم، توقّع داري به مرده او سجده کنم!!سپس گفت: اي موسي! به خاطر اين که به درگاه حق جهت توبه من شفاعت کردي بر من حق دار شدي، به تو بگويم که در سه وقت مواظب ضربه من باش که هرکس در اين سه موضع، مواظب من باشد از هلاکت مصون مي ماند.

1- به هنگام خشم و غضب، مواظب فعاليت من باش که روحم در قلب تو و چشمم در چشم تو است و همانند خون در تمام وجودت مي چرخم، تا به وسيله تيشه خشم، ريشه ات را برکنم.
2- به وقت قرار گرفتن در ميدان جهاد، متوجّه باش که در آن وقت من مجاهد في سبيل اللّه را به ياد فرزندان و زن و اهلش انداخته، تا جايي که رويش را از جهاد في اللّه برگردانم!
3- بترس از اين که با زن نامحرم خلوت کني که من در آنجا واسطه نزديک کردن هر دو به هم هستم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت 18:10 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


روز جمعه

 

 
مژده آمدنت قیمت جان می ارزد...

 
 
 
 
 
 
مرهم نمانده است و مداوا نمي‏شود 
 
احساسهاى زخمى و دلهاى آهنين 
اين آخرين ستاره بخت است در زمين
**
من به گِرد کعبه مي گردم به ياد روي تو
**
ديشب کسي براي تو سجاده وا نکرد
**
من از اشکي که ميريزد زچشم يار ميترسم
**
بيا که مرگ به از انتظار ميباشد
 
 
 

                                    بيا که مرگ به از انتظار ميباشد … 


خبرت هست که بي روي تو آرامم نيست؟؟؟
 
 

 


 

 

 

خدا کند که نيايد،دمي که بي تو بر آيد

 

 


جهت ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد
نگهم خواب ندارد
قلمم گوشه ي دفتر
غزل ناب ندارد
همه گويند به انگشت اشاره مگر اين عاشقِ ديوانه دلسوخته ارباب ندارد ؟
چه شود جمعه ي اين هفته بيايي ؟
به جمالت… به جلالت…
 


 
 
 
السلام عليك ياصاحب العصر والزمان ياخليفةالرحمن
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 20:04 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

اي کاش دروغ بود ... !!!

اي کاش ماجراي بيابان دروغ بود

اين حرف هاي مرثيه خوانان دروغ بود!

اي کاش اين روايت پرغم سند نداشت

بر نيزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

اي کاش گرگ تاخته بر يوسف حجاز

مانند گرگ قصه کنعان دروغ بود!

حيف از شکوفه ها و دريغ از بهار...

کاش برجان باغ ، داغ زمستان دروغ بود...

 محمدمهدي سيار

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 20:00 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيکر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالي آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نيست

تا مات شود زين همه افسونگري و ناز

چون پيرهن سبز ببيند به تن من

با خنده بگويد که چه زيبا شده اي باز

او نيست که در مردمک چشم سياهم

تا خيره شود عکس رخ خويش ببيند

اين گيسوي افشان به چه کار آيدم امشب

کو پنجه او تا که در آن خانه گزيند

او نيست که بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلآويز تنم را

اي آينه مردم من از حسرت و افسوس

او نيست که بر سينه فشارد بدنم را

من خيره به آیينه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کني اين مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خويش

اي زن چه بگويم که شکستي دل ما را.

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 19:58 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

على و حوضش

آقائى بالاى منبر گفت: «روز قيامت، على عليه‏ السلام در كنار حوض كوثر مى‏ ايستد و به شيعيان، آب مى‏ دهد. البته كسانى مى ‏توانند از آن آب بخورند كه نماز بخوانند، روزه بگيرند، خمس و زكات بدهند، زنا نكنند، شراب نخورند، دزدى نكنند، دروغ نگويند، تهمت نزنند، غيبت نكنند و..‌» يكى از مستمعين بلند شد و گفت: «اگر واقعا اينطور باشد كه شما مى‏ گوييد، پس على عليه‏ السلام مى‏ ماند و حوضش‌»

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 19:51 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

عشق از نظر متولدين ما هاي سال

متولدين فروردين ماه :

به سوي من بيا

تا تو را حس كنم

و دنيا خواهد ديد داستان عشقي سوزان را

كه شعله اش در قلب من خواهى بود.

 

متولدين ارديبهشت ماه :

عشق را در چشمان من بنگر

چهره ي بر افروخته ام را ببين

و عشق را حس كن

به صداي نفس هاي من گوش كن

و بشنو ترانه ي عشق را.

 

متولدين خرداد ماه :

با من به رويا بيا

به روياي عشق بيا

تا بر فراز بلندترين كوه گام نهيم

بيا تا در ژرف ترين اقيانوس شنا كنيم

بيا تا به دورترين ستاره ها پر كشيم

بر عشق ما هيچ چيز ناممكن نيست.

 

متولدين تير ماه :

بهشت هيچ است

دربرابر گام برداشتن در كنار تو

در شبي زيبا زير نور ماه

 

 

متولدين مرداد ماه :

گويي خورشيد گرماي خود را از دست داده است

و گل هاي سرخ عطري ندارند

و ستارگان ديگر نميخوانند

آن گاه كه چشم مي گشايم و مي بينم با تو نيستم.

 

متولدين شهريور ماه :

شايد به نظر برسد كه عاشق نيستم

شايد به نظر برسد كه نمي توانم عاشق باشم

شايد به نظر برسد كه حتي نمي خواهم عاشق باشم

ولي نه در برابر عشقي مانند عشق من به تو

كه تا آخرين لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت.

 

متولدين مهر ماه :

با پر شورترين گفتارهاي عاشقانه

با ماجراهاي عاشقانه اي كه خواهيم داشت

با فداكاري هايم درراه عشق به تو

خواهي ديد كه چگونه دوستت دارم.

 

متولدين آبان ماه :

در التهاب شنيدن ترانه ي گام هاي تو هستم

كه به سوي من مي آيي

و عاشقم بر انتظار آن لحظه

كه تو رادر كنار خود حس كنم

دوستت دارم.

 

متولدين آذر ماه :

نجوايي از سوي تو

نگاهي كوتاه از تو

لبخندي شيرين بر لبان زيبايت

و من خود را

غرق در عشق مي يافتم.

 

 

متولدين دي ماه :

روزها ماه ها و سال هامي گذرند

و شايد هيچ چيز عوض نشود

جز من كه بيش از پيش عاشق گشته ام.

 

متولدين بهمن ماه :

مي خواهم آزاد زندگي كنم

بسان پرندگان مهاجر

ولي قفسي ساخته از عشق تو جايي است

كه همواره روبه آن خواهم داشت.

 

متولدين اسفند ماه :

من آني نيستم كه بي عشق زندگي را سر كنم

آن گاه كه در رويايي عاشقانه هستم

و چشمانم را ميگشايم

و عشق رويايي ام را در تو مي بينم.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 19:48 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

ويس و رامين، داستان عاشقانه‌اي ايراني

پادشاه ميان‌سال مرو «موبد»‌، در جشن بهاره به «شه‌رو» ملکه‌ي زيبا‌چهره ابراز علاقه مي‌کند. پادشاه مرو در جشني بهاره از شهروي زيبا خواستگاري مي‌کند. شهرو اما خود را در خزان زندگي مي‌بيند و با اين بهانه خواستگاري شاه را رد مي‌کند. شاه از او دختري مي‌خواهد، اما شه‌رو تنها پسراني دارد و موبد از او مي‌خواهد که اگر زماني صاحب دختري شد، دختر را به ازدواج او درآورد و شهرو که فکر نمي‌کرد، دوباره کودکي باردار شود، با شاه پيمان مي‌بندد ولي از قضا باردار مي‌شود. درخت خشک بوده ترشد ازسر گل صد برگ و نسرين آمدش بر به پيـــري بارور شد شهــــربانو تو گفتـــي در صـــدف افتاد لؤلؤ دختر را «ويس» نام نهادند. «شه‌رو» مادر ويس به‌دليل آن‌که دختر زيباي خود را در پي قولي که در گذشته‌ها داده بود به عقد پادشاه پاي‌به‌سن گذاشته مرو در نياورد بهانه ازدواج با غير‌خودي را مطرح کرد و مي‌گويد که ويس با افراد بيگانه ازدواج نمي‌کند. به همين روي بناي

مراسم بزرگي را گذاشتند تا از پي‌گيري‌هاي پادشاه مرو رهايي پيدا کنند. در روز مراسم‌، «زرد» برادر ناتني موبد براي تذکر درباره قول شه‌بانو «شه‌رو» به قصر مي‌آيد ولي ويس که هرگز تمايل به چنين ازدواجي نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماينده‌اش «زرد» امتناع مي‌کند. ويس به سنت پارت‌ها که ازدواج با محارم ممنوعيني نمي‌داشت‌، با برادر خود «ويرو» ازدواج مي‌کند. اما در شب زفاف‌، ويس‌، «دشتان» مي‌شود و با «ويرو» هم‌بستر نمي‌گردد … . خبر نيز به گوش پادشاه مرو رسيد. وي از اين پيمان‌شکني خشم‌گين شد. به همين روي به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چين نامه‌ها نوشت و درخواست سپاهيان نظامي کرد تا با شه‌بانو وارد نبرد شود‌. پس از خبر‌دار شدن شه‌رو از اين ماجرا، وي نيز از شاهان آذربايجان‌، گيلان ، سوزيانا‌، استخر و اسپهان(اصپهان) کمک طلبيد. پس از چندي هر دو لشگر در دشت نهاوند روياروي يک‌ديگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد وقارن‌، پدر ويس و همسر شه‌رو در اين جنگ کشته شد. سپاه ويرو در جنگ پيروز مي‌شود. پيش از آن‌که سپاهيان تازه‌نفس که در راه بودند به جنگ بپيوندند، موبد کارزار را رها مي‌کند و به ‌سوي گوران، جاي‌گاه ويس

مي‌راند. موبد متوجه مي‌شود که ويس حاضر نيست با او برود، بنابراين براي شه‌رو نامه‌اي مي‌نويسد و از پيمانش ياد مي‌کند و‌ از گناه پيمان‌شکني پيش اهورا‌مزدا مي‌گويد و نيز هداياي بسياري براي شه‌رو مي‌فرستد. شه‌رو هدايا را مي‌پذيرد و شبانه دروازه‌ي قصر ويس را بر موبد مي‌گشايد. پيش از آن‌که ويرو به گوران بازگردد، مؤوبد ويس را به‌سوي مرو مي‌برد. با بازگشت ويرو، شه‌رو وي را از تعقيب موبد بازمي‌دارد. ميان راه پرده‌ي کالسکه‌ي ويس به کنار مي‌رود و رامين با ديدن ويس زيبا به او دل مي‌بازد. ويس که هيچ علاقه‌اي به همسر جديد خود «موبد» نداشت مرگ پدرش را بهانه کرد و از هم‌بستر‌شدن با او سرباز مي‌زند. در اين ميان شخصيتي سرنوشت‌ساز وارد صحنه عاشقانه اين دو جوان مي‌شود و زندگي جديدي را براي آن‌ها رقم مي‌زند. وي دايه ويس در دوران کودکي است که پس از شنيدن خبر ازدواج «موبد» با ويس خود را به مرو مي‌رساند. ويس از او ميخواهد تا به‌وسيله‌ي جادويي توان جنسي موبد را براي يک‌سال از بين ببرد. دايه طلسمي مي‌سازد و آن را کنار رودي چال مي‌کند، تا پس از يک‌سال آن را بيرون آورده و توان جنسي را به موبد برگرداند. اما بر اثر طوفاني طلسم براي هميشه گم مي‌شود. از سوي ديگر رامين دست‌به‌دامان دايه مي‌شود تا آشنايي رامين را با ويس فراهم کند. دايه اما خواست رامين را نمي‌پذيرد، تا آن‌که رامين با دايه هم‌بستر مي‌شود و پس از هم‌آغوشي مهر رامين بر دل دايه

مي‌نشيند و دايه پس از مدتي که در گوش ويس از رامين مي‌گويد، سرانجام او را راضي به ديدار رامين مي‌کند. ويس نيز به رامين دل مي‌بازد. در ابتدا از پادافراه (و مکافات) وحشت دارد اما در زماني که موبد به سفر مي‌رود، دايه دو عاشق را به هم مي‌رساند. ز تنگي دوست را در بر گرفتن دو تن بودند در بستر چو يک تن اگر باران بر آن هــر دو سمنبر بباريدي نگشـتي سينه ‌شان تـر پادشاه مرو که ازجريانات اتفاق افتاده آگاهي نداشت ازبرادرش (رامين) و همسرش (ويس) براي شرکت دريک مراسم شکار دعوت ميکند تا هم ويس بتواند با خانواده‌اش ديداري کند و هم مراسم نزديکي بين دو خاندان شکل گيرد. ولي نزديکان پادشاه مرو از جريانات پيش‌آمده بين دايه و ويس و رامين خبرهايي را به شاه مرو مي‌دهند. شاه مرو از خشم در خود مي‌پيچد و آن‌ها را تهديد به رسوايي مي‌کند. رامين را به مرگ وعده مي‌دهد و ويس را تهديد به کور‌کردن مي‌کند. ويس پس از چنين سخناني لب به سخن مي‌گشايد و عشق جاودانه خود را به رامين فرياد مي‌زند و مي‌گويد که در جهان هستي به هيچ کس بيش از رامين عشق و علاقه ندارم و يک لحظه بدون او نمي‌توانم زندگي کنم. وگـــر تيغ تو از من جــــــان ستاند مـــــرا اين نام جــــــاويـدان بماند که جان بسپرد ويس از بهر رامين به صدجان ميخرم من نام چونين ازطرف ديگر برادر ويس «ويرو» با ويس سخن ميگويد که وي ازخاندان بزرگي است و اين خيانت يک ننگ براي خانوداه ما است و

کوشش خود را براي منصرف کردن ويس مي‌کند. ولي ويس تحت هيچ شرايطي با درخواست ويرو موافقت نمي‌کند و تنها راه نجات از اين درگيري‌ها را فرار به شهري ديگر مي‌بينند. ويس و رامين ميگريزند ومحل زندگي خودرا از همگان مخفي مي‌کنند. روزي رامين نامه‌اي براي مادرش نوشت و از جريانات پيش آمده پرسش کرد ولي مادر محل زندگي آن‌ها را به موبد که پسر بزرگش بود خبر مي‌دهد. شاه با سپاهش وارد ري مي‌شود و هر دو را به مرو باز مي‌گرداند و با پاي‌درمياني بزرگان آن‌ها را عفو مي‌کند. پادشاه که از بي‌وفايي ويس به خود آگاه شده بود در هر زماني که از کاخ دور مي‌شد ويس را زنداني مي‌کرد تا مبادا با رامين ديداري کند. پس ازاين وقايع آوازه عاشق‌شدن رامين و همسر شاه درمرو شنيده ميشود ومردم ازآن باخبر ميشوند. روزي رامين که استادو نوازنده چنگ بوده است درضيافتي بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ويس ميشود. خبربه برادرش شاه مرو مي‌رسد و وي با خشم به نزد رامين مي‌آيد و او را تهديد به بريدن گلويش ميکند که اگر ساکت ننشيند و اين چنين گستاخي کند وي را خواهد کشت. درگيري بالا ميگيرد و رامين به دفاع ازخويش برميخيزد وبا ميانجي‌گري اطرافيان و پشيماني شاه مرو جريان خاتمه مي‌يابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامين را پند مي‌دهند که نيکو‌تر است تا شهر را ترک کني و خيانت به برادر خود پايان دهي زيرا در نهايت جنگي سخت بين شما درخواهد

گرفت. با گفته‌هاي بزرگان مرو رامين شهر را ترک مي‌کند و ناچار زندگي جديدي را با دختري از خانواده بزرگان پارتي بنام «گل‌نار» آغازميکند. ولي يادوخاطره ويس هرگز از انديشه اوپاک نميشود. روزي که رامين گل رابه چهره ويس تشبيه ميکندوبه اواز اين شبهات ظاهري بين اوو عاشق ديرينه‌اش ويس خبرميدهد، همسرش برآشفته ميشودو اورا يک خيانتکارمعرفي ميکند و پس ازمشاجراتي از يکديگر جدا مي‌شوند. رامين که انديشه ويس را از ياد نبرده بود مشغول نوشتن نامه‌اي براي ويس مي‌شود. تا سرانجام با پند دايه ويس تصميم ميگيرد که درهنگام شکارو نبود موبد کودتا کند و رامين راجاي موبد بر تخت بنشاند. ويس با زنان مهتران و نام‌داران به آتش‌گاه خورشيد مي‌رود و گوسفنداني قرباني کرده و به مستمندان مي‌بخشد. اما دربازگشت ويس و رامين باچهل جنگي درلباس زنانه از آتشگاه به دژ ميروند و در هنگام تاريکي با شمشير و آتش‌زدن دژ مردان موبد را ميکشند و گنج را برداشته و از مرو به سوي گيل و ديلم مي‌گريزند. در آن‌جا رامين سپاهي دور خود گرد مي‌کند و چون تمام گنج با اوست شاهان ديگر نيز به فرمان او مي‌آيند. شاه و يارانش شب هنگام در جاده‌اي استراحت مي‌کند ولي ناگهان گرازي بزرگ به اردوگاه آن‌ها حمله مي‌کند. شاه و يارانش با گراز حيوان درگير مي‌شوند ولي شکم شاه مرو را از بالا تا به پايين مي‌درد و در نهايت پادشاه مرو آن شب کشته مي‌شود. پس از شنيدن خبر مرگ شاه مرو رامين به عنوان

جانشين وي تاج سلطنت را بر سر مي‌گذارد و زندگي رسمي خود را با معشوقه خود آغاز مي‌کند تا روزي که ويس پس از سال‌ها به مرگ طبيعي فوت مي‌شود. رامين که زندگي پر از رنجش را براي رسيدن به ويس سپري کرده بود با مرگ ويس کالبد او را در زير‌زميني قرار مي‌دهد و پس از واگذاري تاج‌و‌تخت شاهي به پسر خود تا روز مرگ به آتش‌کده و در کنار دخمه‌ي ويس مي‌رود. پس از سه سال که رامين نيز مي‌ميرد، جسد او را در کنار ويس به خاک مي‌سپارند و تن آن‌ها در اين جهان و روان آن‌ها در مينو به يک‌ديگر مي‌رسند. تنش را هم به پيش ويس بردند دو خاک نامور را جفت کردند روان هـــردوان در هـم رسيدند به مينو جان يکديگـــــر بديدند و چنين پايان يافت عشقي که پس از دو هزار سال هم‌چنان آوازه‌اش شنيده مي‌شود.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 19:46 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

اسامي دختر از گل

آژند* آلاله* ارغوان*بنفشه*پونه* ترگل* سمن* ياسمين* ياسمن* سوسن* سنبل* شب بو* نيلوفر* لاله* لادن* مينا* نرگس* نسترن* ياس * گُلين* گِلاره* گِلاويژ* گلاب* گلابتون* گلاريس* گلايل  (گلايول) * گلبرگ* گل‌بهار* گل‌سرخ* گل سمين* گلعذار* غنچه* مينو*

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 19:43 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب مذهبی

 ایوب پیامبر

1- داستان ايوب از نظر قرآن: در قرآن کريم از داستان آن جناب به جز اين نيامده که: خداي تعالي او را به ناراحتي جسمي و به داغ فرزندان مبتلا نمود، و سپس، هم عافيتش داد، و هم فرزندانش را و مثل آنان را به وي برگردانيد.
2- ثناي جميل خداي تعالي نسبت به آن جناب: خداي تعالي ايوب(ع)را در زمره انبيا و از ذريه ابراهيم شمرده، و نهايت درجه ثنا را بر او خوانده و درسوره"ص"او را صابر، بهترين عبد، و اواب خوانده است .
3- داستان آن جناب از نظر روايات: در تفسير قمي آمده که پدرم از ابن فضال، ازعبد الله بن بحر، از ابن مسکان، از ابي بصير، از امام صادق(ع)چنين حديث کردکه ابو بصير گفت: از آن جناب پرسيدم گرفتاريهايي که خداي تعالي ايوب(ع) رادر دنيا بدانها مبتلا کرد چه بود، و چرا مبتلايش کرد؟در جوابم فرمود: خداي تعالي نعمتي به ايوب ارزاني داشت، و ايوب(ع)همواره شکر آن را به جاي مي آورد، و در آن تاريخ شيطان هنوز از آسمانها ممنوع نشده بود و تا زير عرش بالا مي رفت.روزي از آسمان متوجه شکر ايوب شد و به وي حسد ورزيده عرضه داشت: پروردگارا!ايوب شکر اين نعمت که تو به وي ارزاني داشته اي به جاي نياورده، زيرا هر جور که بخواهد شکر اين نعمت را بگذارد، باز با نعمت تو بوده، از دنيايي که تو به وي داده اي انفاق کرده، شاهدش هم اين است که: اگردنيا را از او بگيري خواهي ديد که ديگر شکر آن نعمت را نخواهد گذاشت.پس مرا بر دنياي او مسلط بفرما تا همه را از دستش بگيرم، آن وقت خواهي ديد چگونه لب از شکر فرو مي بندد،و ديگر عملي از باب شکر انجام نمي دهد. از ناحيه عرش به وي خطاب شد که من تو را بر مال و اولاد او مسلط کردم، هر چه مي خواهي بکن.امام سپس فرمود: ابليس از آسمان سرازير شد، چيزي نگذشت که تمام اموال و اولاد ايوب از بين رفتند، ولي به جاي اينکه ايوب از شکر بازايستد، شکر بيشتري کرد، و حمد خدا زياده بگفت. همسرش "رحمت" از روي اضطرار و ناچاري و به منظور اين که همسرش ايوب گرسنه نماند گيسوان خود را بفروخت.به خاطر بياور بنده ما ايوب را، هنگامي كه پروردگارش را خوانده كه شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده.پاي خود را بر زمين بكوب اين، چشمه آبي خنك براي شستشو و نوشيدن است.و خانواده‏ اش را به او بخشيديم، و همانند آنها را با آنها قرار داديم، تا رحمتي از سوي ما باشد و تذكري براي صاحبان فكر.بسته‏ اي از ساقه‏ هاي گندم را برگير و به او - همسرت - بزن و سوگند خود را مشكن، ما او را شكيبا يافتيم، چه بنده خوبي كه بسيار بازگشت كننده به سوي خدا بود؟ قتاده گفته: اين وضع ايوب هفت سال ادامه داشت، و همين معنا از امام صادق(ع)هم روايت شده .
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 09:57 توسط asmane |  ارسال نظر(0)