••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

اشعار خیام

 

شيخي به زني فاحشه گفتا مستي

هر لحظه به دام دگري پا بستي

گفتا شيخا هر آن چه گويي هستم

آيا تو چنان که مي نمايي هستي.

+ نوشته شده در جمعه 09 مرداد 1394 ساعت 12:40 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


روز جمعه

 • مهديا عالم از توست غريبانه چرا ميگردي....

+ نوشته شده در جمعه 09 مرداد 1394 ساعت 12:39 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

كفش خوري

ابو هريره جهت شوخي با پيامبر صلي الله عليه و آله، كفشهاي آن حضرت را برداشت و پيش خرما فروش رفت و آنها را گرو گذاشت و كمي خرما گرفت و نزد پيامبر بازگشت و شروع كرد به خوردن خرماها. پيامبر پرسيد: «ابوهريره، چه مي‌خوري؟‌» گفت: «كفشهاي رسول خدا را.‌»

+ نوشته شده در جمعه 09 مرداد 1394 ساعت 12:37 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

بزن باران بهاري کن فضا را

بزن باران و تر کن قصه ها را

بزن باران که از عهد اساطير

کسي خواب زمين را کرده تعبير

بشارت داده اين آغاز راه است

نباريدن دليل يک گناه است

بزن باران به سقف دل که خون است

کمي آنسوتر از مرز جنون است

بزن باران که گويي در کويرم

به زنجير سکوت خود اسيرم

بزن باران سکوتم را به هم زن

و فردا را به کام ما رقم زن

بزن باران به شعرم تا نميرد

در آغوش طبيعت جان بگيرد

بزن باران،بزن بر پيکر شب

بر ايماني که مي سوزد در اين تب

به روي شانه هاي خسته ي درد

به فصل واژه هاي تلخ اين مرد

بزن باران يقين دارم صبوري

و شايد قاصدي از فصل نوري

بزن باران،بزن عاشق ترم کن

مرا تا بي نهايت باورم کن.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 08 مرداد 1394 ساعت 11:02 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ... نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

 

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

 

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد وبگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.

 

معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌ترشود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.بچه‌ها گفتند: بله معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.

 

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيدبرداريد! خدا مواظب سيب‌هاست.حاضرجوابی های کودکانه

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 08 مرداد 1394 ساعت 10:59 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


اشعار خیام

 

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين حرف معما نه تو داني و نه من

هست از پس پرده گفتگوي من و تو

چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 08 مرداد 1394 ساعت 10:56 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


جملات پند آموز

ﺍﺯ ﭼﺮﭼﯿﻞ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ : ﭼﺮﺍ ﺗﺎ ﺁﻧﺴﻮﯼ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﻫﻨﺪ ﻣﯽ ﺭﻭﯾﺪ ﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﺘﻌﻤﺎﺭﯼ ﻫﻨﺪ ﺷﺮﻗﯽ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ! ﺍﻣﺎ ﺑﯿﺦ ﮔﻮﺷﺘﺎﻥ، ﺍﯾﺮﻟﻨﺪ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺗﺤﺖ ﺳﻠﻄﻪ ﺩﺭﺁﻭﺭﯾﺪ؟ ﭼﺮﭼﯿﻞ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﻣﺎ ﺩﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﻟﻨﺪ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ! ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﭼﺮﭼﯿﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ : ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻭ ﺍﻗﻠﯿﺖ ﺧﺎﺋﻦ چرچیل

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 07 مرداد 1394 ساعت 06:38 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

«لا» و «لنا»

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام به همراه ابوبكر و عمر كه در طرفين حضرت بودند، قدم مي‌زدند. عمر گفت: «يا ابالحسن! أنت بيننا كالنّون في لنا» يعني: يا علي! تو در بين ما مثل نون «لنا» مي‌باشي (و منظورش اين بود كه ما دو تا، قدّمان بلندتر از توست.) حضرت علي عليه السلام در جواب فرمود: «لَوْ لَمْ أَكُنْ بَينَكُما لَكُنْتُما لا» اگر من در بين شما نبودم، شما «لا» مي‌شديد و هيچ بوديد.

بس تجربه كرديم در اين دير مكافات ،با دُرد كشان هر كه در افتاد بر افتاد،فرياد كه با زيركي آن مرغ سخن‌سنج ،پندار زدش راه و به دام خطر افتاد

+ نوشته شده در سه‌شنبه 06 مرداد 1394 ساعت 16:03 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

شقايق گفت با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چونان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت

 

 

تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

 

 

ز آنچه زير لب مي گفت

شنيدم سخت شيدا بود

 

 

نمي دانم چه بيماريي

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش –آندم-

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت

 

بسي کوه و بيابان

 

را بسي صحراي سوزان را

 

به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده

 

 

که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد

 

 

شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به راه افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره ي آتش

 

 

زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست

 

 

خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را

 

 

چنان مي رفت و من در دست اوبودم

وحالامن تمام هست اوبودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب،نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه روي زانوهاي خود خم شد

 

 

دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد

 

 

کمي انديشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي،

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي دادو بر لب هاي او فرياد:

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

 

 

گل پيوسته عاشق شد ...

+ نوشته شده در سه‌شنبه 06 مرداد 1394 ساعت 12:44 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

 

جهانگردي به دهکده اي رفت تا زاهد معروفي را زيارت کند و ديد که زاهد در اتاقي ساده زندگي مي کند. اتاق پر از کتاب بود و غير از آن فقط ميز و نيمکتي ديده مي شد.جهانگرد پرسيد: لوازم منزلتان کجاست؟... زاهد گفت: مال تو کجاست؟جهانگرد گفت:من اينجا مسافرم.زاهد گفت: من هم.من اینجا مسافرم

+ نوشته شده در دوشنبه 05 مرداد 1394 ساعت 07:55 توسط asmane |  ارسال نظر(0)