لطیفه های قرآنی
♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥
دارد غلط درون لغتنامه ی دهخدا
باید نوشت رو به روی عشق،کربلا
السلام علیک یا اباعبدالله
و علی الارواح التی حلت بفنائک

اتل متل خرابه
اینجا یه بچه خوابه
هم بدنش کبوده
هم جگرش کبابه...
اتل متل اسیری
سیلی و سربه زیری
کی تا حالا شنیده؟
سه سالگی و پیری...
اتل متل سه ساله
این همه آه و ناله
این دختر از ضعیفی
هنوز یه پا نهاله...
اتل متل بیابون
کویر و دشت و هامون
بس که پیاده رفتیم
تاول زده پاهامون...
اتل متل بهونه
بابا چه مهربونه
وقتی دلم میگیره
برام قرآن می خونه...
اتل متل گل یاس
مهر و وفا و احساس
دلم گرفته امشب
به یاد عمو عباس...
اتل متل یتیمی
خدا، چقدر کریمی
دادی بهم تو غربت
یه عمهی صمیمی...
اتل متل شب و تب
سینه ز غم لبالب
دلم میسوزه خیلی
به حال عمه زینب...
اتل متل چه خوب شد
بالاخره غروب شد
قسمت عمه امروز
توهین و سنگ و چوب شد...
اتل متل سه روزه
عمه گرفته روزه
عمه چقدر غریبه
خیلی دلم می سوزه...
اتل متل خبردار
تو چنگ دشمن انگار
مثل یه شیر زخمی
عمه شده گرفتار...
اتل متل خدایا
تو این همه بلایا
عمه مظلومه ام
چیا کشید خدایا
چندروزدگرمانده ڪہ بااشڪ بگوییم اے اهڸ حرم "میروعلمدار"نیامد...

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید.
حافظ شیرازی
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود؟
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کردهای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟
عهد کردی تا من دلخسته را مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی این عهد محکم کی شود؟
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود؟
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود
خلوتی میبایدم با تو زهی کار کمال
ذرهای همخلوت خورشید عالم کی شود
نیستی عطار مرد او که هر تر دامنی
گر به میدان لاشه تازد رخش رستم کی شود
عطار
هي چنگ مي زد ، چنگ مي زد ، چنگ مي زد
چنگيز چشمانش که دم از جنگ مي زد
مي آمد و سرسبزي ام را سرخ مي کرد
با خون من لب هاي خود را رنگ مي زد
يک آسمان آيينه با خود داشت اما
بر عکس آن آيينه ها نيرنگ مي زد
آهسته آهسته قدم مي ريخت در شهر
دل - شيشه هاي عابران را سنگ مي زد
با اين که نام از شهر " عشق - آباد " هم داشت
در عشق بازي ها کميتش لنگ مي زد
اي کاش ! دست از دشمني مي شست ، اي کاش !
دستي به من مي داد و قيد جنگ مي زد.
حنظله رباني
خر نشناس
مردي، خري داشت که بسيار پير و لاغر بود و علوفه زيادي ميخورد و کاري هم نميکرد. درعوض، گاوي داشت که بسيار فربه و شير ده بود. يک شب با خداوند مناجات کرد و گفت: «الهي! اين خر را بکش که من از خرج زياد او به تنگ آمدهام.» صبح که شد، ديد گاوش مرده و الاغش زنده مانده است. خيلي دلش سوخت و رو به آسمان کرد و گفت:«خدايا! تو بعد از اين همه سال خدائي کردن، بين خر و گاو فرق نميگذاري؟ من مرگ خر را خواستم، تو گاو مرا ميکشي؟» شخصي در آنجا حاضر بود. گفت: «خدا را شکر کن که دعايت مستجاب نشد. زيرا اگر خداوند ميخواست خري را بکشد، بايد ابتدا خودِ تو را ميکشت. چرا که اگر خر نبودي، خودت آن حيوان زبان بسته را رها ميکردي و ديگر مرگش را از خدا طلب نميکردي».
قوم لوط
هنگامي كه حضرت ابراهيم علیه السلام از سرزمين بابل به سوي فلستين هجرت كرد حضرت لوط علیه السلام و خواهرش ساره همراه حضرت ابراهيم هجرت نمودند و پس از ورود به مصر در آنجا يك نفر كنيز به نام هاجر بر تعدادشان افزوده شد و گروهي چهار نفري به فلستين حركت نمودند. ابراهيم و ساره و هاجر در بياباني كنار راه عمومي يمن و شام و....سكني گزيدند هركسي كه از آنجا مي گذشت ابراهيم او را به توحيد و آيين حق دعوت ميكرد و خبر در آتش افكندن او و نسوختنش در دنيا شايع شده بود بعضي به او ميگفتند :با آيين شاه(نمرود) مخالفت مكن زيرا او مخالفانش را مي كشد اما ابراهيم به راه خود ادامه مي داد. يكي از كارهاي ابراهيم اين بود كه هر كس از كنار خيمه اش رد مي شد او را مهمان ميكرد و در محل سكونت او تا هفت فرسخ شهرها و روستاهاي پر از نعمت و درخت و ميوه وجود داشت و وفور نعمت در همه جا به چشم مي خورد و هر كس از مسافرين از اين شهرها مي گذشت بدون جلوگيري از ميوه هاي درختان مي خورد . ابليس كه در كمين انسانها است بخصوص اگر غرق در وفور نعمت باشند زودتر مي تواند آنها را فريب داده و غافل سازد از عيش و نوش مردم استفاده كرد ه و به آنها لواط را ياد داد نخستين بار
خودش به صورت انساني آماده شد كه با او لواط كنند و كم كم اين كار زشت شايع وعادي گرديد به طوري كه مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا ميكردند . عده اي از مردم از اين وضع بسيار پست ناراحت شده و به حضور ابراهيم علیه السلام آمدند و به او شكايت كردند ابراهيم حضرت لوط را به عنوان مبلغ به سوي آنها فرستاد تا آنها را نصيحت كند واز عواقب شوم اين اعمال زشت بر حذر دارد. لوط به سوي اين قوم كه در شهرهاي سدوم وعمورا وادوما و صاعورا و صابورا بودند روانه شد وچنانكه قبلا گفتيم ابراهيم در قسمت بلند فلستين ولوط در قسمت پايين به فاصله هشت فرسخ قرار گرفتند آنها وقتي لوط را ديدند گفتند تو كيستي ؟ فرمود :من پسر خاله آبراهيم هستم همان ابراهيمي كه شاه نمرود او را به آتش افكند و او چند فرسخي نزديك شما است . و از خدا بترسيد راه پاكي را بپيماييد اين كارهاي زشت را نكنيد خدا شما را هلاك خواهد كرد گستاخي به خدا نكنيد از او بترسيد وخوددار باشيد و خدا را از ياد نبريد .گاهي مي شد كه مردي كه از آن ديار به سوي او مي رفتند تا با او آن عمل زشت لواط را انجام دهندو حضرت لوط او را از دست آنها نجات مي داد. لوط در همان محل ماموريت ازدواج كرد تا بلكه آنها نيز از اين روش پيروي كنند و از انحراف جنسي دست بردارند .لوط عليه السلام در ميان آنان باقي ماند و در همانجا با زني به نام واهله ازدواج كرده و ثمره اين ازدواج اين شد كه لوط پس از مدتي داراي چند دختر گرديد. و اين جريانها سالها طول كشيد تا اين كه به لوط گفتند اگر دست از سرزنش ما برنداري تو را تبعيد خواهيم كرد در اين وقت بود كه آنها مستحق هيچ چيز جز عذاب سخت الهي نبودند از اين رو دل حضرت لوط كه سالها نسبت به آنها مهربان بود تا بلكه به سوي حق برگردند ناراحت شد و بر آنها نفرين كرد و از آسمان به جای باران سنگ بارید.
شايد سگ از من شريفتر باشد روايت شده که در وادي طور به موسي عليه السلام از جانب خداوند ندا رسيد که موسي، برو و پست ترين مخلوق مرا بياور حضرت موسي عليه السلام رفت و سگي را يافت و قلاده اي را بر گردن او بست و با خود مي آورد در بين راه با خود منکر کرد نکند اين سگ از من شريف تر باشد؟! قلاده را باز کرد و سگ را رها کرد. به جانب طور روان شد. ندا رسيد که: موسي به عزت و جلالم سوگند اگر سگ را با خود مي آوردي نور نبوت را از وجودت خارج مي ساختم.