••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

لطیفه های قرآنی

خر نشناس

مردي، خري داشت که بسيار پير و لاغر بود و علوفه زيادي مي‌خورد و کاري هم نمي‌کرد. درعوض، گاوي داشت که بسيار فربه و شير ده بود. يک شب با خداوند مناجات کرد و گفت: «الهي! اين خر را بکش که من از خرج زياد او به تنگ آمده‌ام.‌» صبح که شد، ديد گاوش مرده و الاغش زنده مانده است. خيلي دلش سوخت و رو به آسمان کرد و گفت:«خدايا! تو بعد از اين همه سال خدائي کردن، بين خر و گاو فرق نمي‌گذاري؟ من مرگ خر را خواستم، تو گاو مرا مي‌کشي؟» شخصي در آنجا حاضر بود. گفت: «خدا را شکر کن که دعايت مستجاب نشد. زيرا اگر خداوند مي‌خواست خري را بکشد، بايد ابتدا خودِ تو را مي‌کشت. چرا که اگر خر نبودي، خودت آن حيوان زبان بسته را رها مي‌کردي و ديگر مرگش را از خدا طلب نمي‌کردي».

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 07 مرداد 1395 ساعت 11:19 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب مذهبی

قوم لوط

هنگامي كه حضرت ابراهيم علیه السلام از سرزمين بابل به سوي فلستين هجرت كرد حضرت لوط علیه السلام و خواهرش ساره همراه حضرت ابراهيم هجرت نمودند و پس از ورود به مصر در آنجا يك نفر كنيز به نام هاجر بر تعدادشان افزوده شد و گروهي چهار نفري به فلستين حركت نمودند. ابراهيم و ساره و هاجر در بياباني كنار راه عمومي يمن و شام و....سكني گزيدند هركسي كه از آنجا مي گذشت ابراهيم او را به توحيد و آيين حق دعوت ميكرد و خبر در آتش افكندن او و نسوختنش در دنيا شايع شده بود بعضي به او ميگفتند :با آيين شاه(نمرود) مخالفت مكن زيرا او مخالفانش را مي كشد اما ابراهيم به راه خود ادامه مي داد. يكي از كارهاي ابراهيم اين بود كه هر كس از كنار خيمه اش رد مي شد او را مهمان ميكرد و در محل سكونت او تا هفت فرسخ شهرها و روستاهاي پر از نعمت و درخت و ميوه وجود داشت و وفور نعمت در همه جا به چشم مي خورد و هر كس از مسافرين از اين شهرها مي گذشت بدون جلوگيري از ميوه هاي درختان مي خورد . ابليس كه در كمين انسانها است بخصوص اگر غرق در وفور نعمت باشند زودتر مي تواند آنها را فريب داده و غافل سازد از عيش و نوش مردم استفاده كرد ه و به آنها لواط را ياد داد نخستين بار

خودش به صورت انساني آماده شد كه با او لواط كنند و كم كم اين كار زشت شايع وعادي گرديد به طوري كه مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا ميكردند . عده اي از مردم از اين وضع بسيار پست ناراحت شده و به حضور ابراهيم علیه السلام آمدند و به او شكايت كردند ابراهيم حضرت لوط را به عنوان مبلغ به سوي آنها فرستاد تا آنها را نصيحت كند واز عواقب شوم اين اعمال زشت بر حذر دارد. لوط به سوي اين قوم كه در شهرهاي سدوم وعمورا وادوما و صاعورا و صابورا بودند روانه شد وچنانكه قبلا گفتيم ابراهيم در قسمت بلند فلستين ولوط در قسمت پايين به فاصله هشت فرسخ قرار گرفتند آنها وقتي لوط را ديدند گفتند تو كيستي ؟ فرمود :من پسر خاله آبراهيم هستم همان ابراهيمي كه شاه نمرود او را به آتش افكند و او چند فرسخي نزديك شما است . و از خدا بترسيد راه پاكي را بپيماييد اين كارهاي زشت را نكنيد خدا شما را هلاك خواهد كرد گستاخي به خدا نكنيد از او بترسيد وخوددار باشيد و خدا را از ياد نبريد .گاهي مي شد كه مردي كه از آن ديار به سوي او مي رفتند تا با او آن عمل زشت لواط را انجام دهندو حضرت لوط او را از دست آنها نجات مي داد. لوط در همان محل ماموريت ازدواج كرد تا بلكه آنها نيز از اين روش پيروي كنند و از انحراف جنسي دست بردارند .لوط عليه السلام در ميان آنان باقي ماند و در همانجا با زني به نام واهله ازدواج كرده و ثمره اين ازدواج اين شد كه لوط پس از مدتي داراي چند دختر گرديد. و اين جريانها سالها طول كشيد تا اين كه به لوط گفتند اگر دست از سرزنش ما برنداري تو را تبعيد خواهيم كرد در اين وقت بود كه آنها مستحق هيچ چيز جز عذاب سخت الهي نبودند از اين رو دل حضرت لوط كه سالها نسبت به آنها مهربان بود تا بلكه به سوي حق برگردند ناراحت شد و بر آنها نفرين كرد و از آسمان به جای باران سنگ بارید.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 07 مرداد 1395 ساعت 11:16 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


زندگینامه پیامبران

شايد سگ از من شريفتر باشد روايت شده که در وادي طور به موسي عليه السلام از جانب خداوند ندا رسيد که موسي، برو و پست ترين مخلوق مرا بياور حضرت موسي عليه السلام رفت و سگي را يافت و قلاده اي را بر گردن او بست و با خود مي آورد در بين راه با خود منکر کرد نکند اين سگ از من شريف تر باشد؟! قلاده را باز کرد و سگ را رها کرد. به جانب طور روان شد. ندا رسيد که: موسي به عزت و جلالم سوگند اگر سگ را با خود مي آوردي نور نبوت را از وجودت خارج مي ساختم.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 07 مرداد 1395 ساعت 10:38 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


داستان

دانشجويي به استادش گفت:استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهيد عبادتش مي کنم و تا وقتي خدا را نبينم او را عبادت نمي کنم. استاد به انتهاي کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آيا مرا مي بيني؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتي پشت من به شما باشد مسلما شما را نمي بينم. استاد کنار او رفت و نگاهي به او کرد و گفت: تا وقتي به خدا پشت کرده باشي هرگز او را نخواهي ديد!چگونه خدا را ببينيم.

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 07 مرداد 1395 ساعت 10:35 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


اشعار خیام

 

از منزل کفر تا به دين يک نفس است

وز عالم شک تا به يقين يک نفس است

ايـن يـک نفس عـزيز را خـوش مـي دار

کز حاصل عمر ما همين يک نفس است

+ نوشته شده در پنج‌شنبه 07 مرداد 1395 ساعت 10:33 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سر سختی ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی» ، «بی مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی

فاضل نظری

+ نوشته شده در دوشنبه 04 مرداد 1395 ساعت 20:17 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


لطیفه های قرآنی

 

سوادآموزي

پادشاهي از اطرافيانش پرسيد: «آيا مي‌توان به حيوانات هم، سواد خواندن آموخت؟» گفتند: «خير». ملّاي مکتبي که در مجلس حاضر بود، گفت: «من مي‌توانم». سپس از شاه مهلت خواست و به منزل رفت. در منزل، کتاب بزرگي را برداشت و در ميان ورقهاي آن، کاه ريخت و هر روز آن کتاب را در مقابل الاغش قرار مي‌داد و آن را ورق مي‌زد و الاغ، آن کاهها را مي‌خورد. بعد از چند روز، خود الاغ ياد گرفت کتاب را با زبانش ورق بزند و کاهها را بخورد؛ و در مدّت يک ماه، الاغ زبان بسته، در اين کار ماهر شد. ملّاي مکتب، به شاه خبر داد و مجلسي تشکيل دادند و الاغ را حاضر نمودند و کتابي را در مقابلش قرار دادند. الاغ بيچاره، اولين ورق را کنار زد و کمي مکث کرد و ديد از کاه خبري نيست. دوباره ورق زد و کمي مکث کرد و باز هم چيزي نيافت و به اين ترتيب، تمام کتاب را ورق زد و چون چيزي عايدش نشد، شروع به عرعر کرد. پادشاه و ديگر حاضران در مجلس، به ملّاي مکتبي آفرين گفتند و او را تحسين کردند. سپس پادشاه از او پرسيد: «چرا الاغ اينقدر عرعر مي‌کند؟» ملّا فوراً جواب داد: «دعا به جان اعلي حضرت همايوني مي‌کند که سبب باسواديش شده است».

+ نوشته شده در جمعه 14 خرداد 1395 ساعت 12:01 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب مذهبی

 

حضرت شعيب و قوم ايکه

نام حضرت شعيب به همراه سرگذشت وي در پنج سوره و مجموعاً چهل و يک آيه ي قرآني بيان شده است. حضرت شعيب از طرف خداي متعال ماموريت يافت که به هدايت قوم مدين يا اَيکِه بپردازد. ايکه به معناي درخت، و جمع آن ايک به معناي انبوه درختان است. ناميدن آن ها به اصحاب ايکه يا از آن رو بوده است که در منطقه اي پر آب و درخت با ميوه فراوان زندگي مي کردند و يا از آن رو که ايکه (درختي) را مي پرستيدند. حضرت شعيب (ع) از نوادگان حضرت ابراهيم است و به خطيب الانبياء معروف است که از طرف خداوند هدايت قوم مدين يا ايکه را به دست گرفت. مدين شهري از شهرهاي شام است که مردم آن جا به کار و تجارت مشغول بوند. در اين شهر، دو چيز رايج بود: بت پرستي و کم فروشي. شعيب به آن ها هشدار مي داد: اي قوم من! خداي متعال را بپرستيد و بدانيد که غير از او خدايي وجود ندارد. اين همه فساد نکنيد و حال که خداي متعال به شما نعمت داده تا تجارت کنيد در خريد و فروش تقلب و کم فروشي نکنيد. بعد از آن که قوم مدين از بت پرستي خود دست نکشيده و مطيع دستورات پيامبر خود نشدند، نوبت عذاب الهي فرا رسيد.

روزي از روزها صاعقه اي بسيار وحشتناک از آسمان شنيده شد و زمين سخت به خود لرزيد و همان صاعقه ي آتشين کافي بود که آن ها در خانه هايشان بي جان شوند.(سوره هاي اعراف و هود و شعراء) خداي متعال مي فرمايد: قوم مدين پيامبر خود را انکار کردند، پس ما نيز آن چنان آن ها را نابود کرديم که گويا کسي در اين خانه ها زندگي نمي کرده است. روايات درباره کيفيت عذاب اصحاب ايکه چنين مي گويند: پس از آن که حضرت شعيب(ع) را تکذيب کردند و ناباورانه از او خواستند تا پاره اي از آسمان يا ابر بر آنان بيفکند، خداوند هفت شبانه روز گرماي شديد را بر آن ها مسلط کرد و باد را ساکن گرداند؛ به گونه اي که نفس کشيدن بر آنان دشوار شد و آرامش را از آنان گرفت. پناه بردن به درون خانه ها و سرداب ها و استفاده از آب و سايه نيز براي خنک شدن برايشان سودي نبخشيد. آن گاه پس از هفت روز خداوند ابري(ظله) را به سوي آنان فرستاد. اصحاب ايکه به سوي سايه ي آن ابر رو آوردند. ناگهان از آن ابر آتش باريد (صاعقه آنان را فرا گرفت) و همه آنان را نابود کرد.(الميزان ج 15 ص 313) اصحاب ايکه حضرت شعيب عليه السلام را تکذيب کردند و در پي تکذيب، آنان را عذاب فرو گرفت. روز نزول عذاب بر اصحاب ايکه به «روز بزرگ» وصف شده است.(شعراء185- 189)

+ نوشته شده در جمعه 14 خرداد 1395 ساعت 11:58 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


مطالب ادبی

 

 حکمیت تاریخ در باره کوروش

کوروش پس از تاسيس يک حکومت بزرگ، شامل ممالک متمدن و نيرومند شرق نزديک و ميانه، و تامين حيثيت و افتخاري بزرگ براي خود و اعقاب خويش، در سال 520 قبل از ميلاد پس از 70 سال عمر در کمال عزت و نيکنامي درگذشت. تقريبا" تمام مورخان و سياحان و خاورشناسان از اين مرد به نيکي ياد کرده اند. هرودوت ،کوروش را پدري مهربان و رئوف مي داند که براي رفاه مردم کار مي کرد. وي مي نويسد : "کوروش پادشاهي بود ساده، جفا کش، بسيار عالي همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر، که ايالت کوچک فارس را يک مملکت بزرگ نمود. مهربان بود و با رعايا سلوک مشفقانه و پدرانه مي نمود. بخشنده، خوش مزاج و مودب بود و از حالت رعيت آگاهي داشت." در جايي ديگر او را آقاي تمام آسيا مي خواند و مي نويسد : "هنگام پادشاهي کوروش و کمبوجيه قانوني راجع به باج و ماليات وضع نگرديده بود، بلکه مردمان هدايا مي آوردند. تحميل باج و ماليات در زمان داريوش معمول گرديد، لذا پارسيان مي گفتند که داريوش تاجر، کمبوجيه آقا و کوروش پدر بود. اولين را به آن جهت که سود طلب بود، دومين را چون سختگير و با نخوت بود و سومين (کوروش) را به واسطه اينکه ملايم و رئوف بود و هميشه خير و خوبي ملت را هدف قرار مي داد، پدر مي خواندند."

+ نوشته شده در جمعه 14 خرداد 1395 ساعت 09:29 توسط asmane |  ارسال نظر(0)


شعر

 

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک،

شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبي و ابر سپيد،

برگهاي سبز بيد،

عطر نرگس ، رقص باد،

نغمة شوق پرستوهاي شاد،

خلوت گرم کبوترهاي مست ...

نرم نرمک مي‌رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها،

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز،

خوش به حال دختر ميخک ـ که مي‌خندد به ناز ـ ،

خوش به حال جام لبريز از شراب،

خوش به حال آفتاب.

 

اي دل من، گرچه ـ در اين روزگار ـ

جامة رنگين نمي‌پوشي به کام،

بادة رنگين نمي‌بيني به جام،

نقل و سبزه در ميان سفره نيست،

جامت ـ از آن مي که مي‌بايد ـ تهي است،

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم!

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار.

گر نکوبي شيشة غم را به سنگ؛

هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ!

سهراب سپهري

+ نوشته شده در جمعه 14 خرداد 1395 ساعت 09:25 توسط asmane |  ارسال نظر(0)