••• آسمانه

♥ مطالب ادبی .!.!.!.!. مطالب مذهبی ♥

شعر

                                                       

برخيز که غير از تو مرا دادرسي نيست

گويي همه خوابند ، کسي را به کسي نيست

آزادي و پرواز از آن خاک به اين خاک

جز رنج سفر از قفسي تا قفسي نيست

اين قافله از قافله سالار خراب است

اينجا خبر از پيش رو و باز پسي نيست

تا آئينه رفتم که بگيرم خبر از خويش

ديدم که در آن آئينه هم جز تو کسي نيست

من در پي خويشم ، به تو بر مي خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسي نيست

آن کهنه درختم که تنم زخمي برف است

حيثيت اين باغ منم ، خار و خسي نيست

امروز که محتاج توام ، جاي تو خاليست

فردا که مي آيي به سراغم نفسي نيست

در عشق خوشا مرگ که اين بودن ناب است

وقتي همه ي بودن ما جز هوسي نيست

 

ه.ا.سايه


+ نوشته شده در پنج‌شنبه 01 مرداد 1394 ساعت 12:12 توسط asmane |  ارسال نظر(0)